درباره

وب پیش روی شما جاصل تلاش گروه کانون فرهنگی هنری صاحب الزمان (عچ) روستای قالهرمی باشد ما تلاش می کنیم تا به بهترین صورت برنامه های فرهنگی هنری روستا راپوشش دهیم اما اگرکاستی وجود دارد شمابزرگواری نموده عفو فرمایید زیرا بزاعت ما بیش ازاین نمی باشد
جستجو
مطالب پيشين
بایگانی مطالب
لوگوی دوستان
ابزار و قالب وبلاگ
کاربردی


[مرجع دریافت ابزار و قالب وبلاگ]

[ Designed By Ashoora.ir ]
کانون فرهنگی ، هنری صاحب الزمان (عج) مسجدجامع قالهر

 

 

 

 

بسمه تعالی

ارتحال رهبر آزادگان                                            تسلیت بر جمله دلدادگان

رهبر فرزانه این انقلاب                                          با فراقش قلب ما کرده کباب

عاشقان خاک سیه بر سر کنید                             دیدگان با اشک خونین تر کنید

رفت امام ما امام عا شقان                                      آه از این اندوه و درد بیکران

او ملک بود وبه فردوس برین                                 جای او هرگز نبود اندر زمین

او رسا لت داشت باپیغام حق                                  تا رساند گوش باطل نام حق

همچو کاوه آمد از این مرز و بوم                             تا بشورد بر سر ضحاک شوم

عاقبت کاخ ستم ویران نمود                                   خاک ایران مأمن شیران نمود

انقلابی تازه بر پا کرد و رفت                                     در دل مستضعفان جا کرد و رفت

                         او انا الحق بود و از حق می سرود                           

 

   

در قالب غزل بسیاری از شاعران برای ارتحال امام (ره) از خود اثری به جای گذاشته اند. کاربردغزل برای بیان مراثی و اندو هسرودها و اظهار غم و حزن یکی از ویژگی های بارز شعر انقلاب اسلامی است. این که غزل را برای بیان مضامین و مفاهیمی از ساحت و قلمرو حماسه هم به کار گرفته اند، تا حد بسیاری نوآوری است. البته ما در صدد نیستیم که روی قوت و ضعف حتی تداوم و موقتی بودن آن بحث کنیم. در جریان رحلت امام، مثل دوران عمر پر برکت ایشان، غزل برای بیان مراثی و سوگسرودها نیز به کار رفت. اگر چه تحولات قابل توجهی در این قالب شعری ایجاد شده است و تجارب ارزشمندی به منصه ظهور رسیده است، برای قضاوت قطعی و صدور حکم نهایی درباره توفیق و ماندگاری این تجربه ها شاید این مقدار زمان، اندک باشد. چه بسا لازم باشد سالهای دیگری را برای استمرار این آزمون پشت سربگذاریم زیرا زمانی حدود ده یا پانزده سال برای قضاوت کافی نیست.

اگر قرار باشد تطور قوالب شعری از لحاظ موضوع و محتوا و رابطه این دو را به نقد بنشینیم، بی تردید این خطر کردن ها و جسارت های مفید را باید از جمله خصایص ادبیات انقلاب اسلامی در زمینه شعر بدانیم. البته این گرایش ها هر یک دلیل یا دلایلی هم دارد که احصا و تبیین هر کدام به زمان و حال و مقام دیگری نیاز دارد; تا در آن جا چند و چون این تحول و روند و علل این دگرگونی و دلایل اساسی و مهم این تجربه، بررسی شود.

با ذکر این مقدمه کوتاه به نقد نمونه هایی چند از سروده های شاعران دردمند در هجران و طیران آن خلوت نشین محفل انس الهی می پردازیم:

"در سوک خورشید عرفان"، نام غزلی است از "سیاوش دیهیمی". انتخاب ردیف "گریستن"، هم بعد عاطفی این سوک سرود را تقویت می کند و هم از دل دردمند و دیده اشکبار شاعر گواهی می دهد. در مجموع به لحاظ تلاش برای کشف و خلق تصاویر جدید و قوی شاعرانه چندان قابل توجه نیست و اگر قرار باشد با این شعر و مفاهیم و تعابیر و تصاویرش آماری برخورد کنیم، با جرات می توان گفت 90% یا حتی بیشتر مضامین و کاربرد آنها تکراری است. یعنی هر دردمند سوگواری که اندک ذوقی داشته باشد برای پر کردن تعابیر پشت ردیف "گریستن "یا از این مضامین و تعبیر استفاده می کند و یا اندکی فراتر از این، مثلا: بی حضور تو گریستن، شبها از داغ جدایی تو گریستن، ذوب شدن و گداختن شمع از هجران ، سر غم را بر زانوی اندوه و ملال نهادن، در شیون و غوغا و خیز و تاب شدن، چون ابرنوبهار در صحرا گریستن، در فراق مویه کردن، سر به شانه نهادن و گریه کردن، و در فراق با گریه های شبانه سر بردن. . . همگی مفاهیمی هستند که حتی در زبان غیر شاعرانه هم به کار می روند. البته شاعر در بعضی از قسمتها شاید تحت تاثیر آن اضطراب و ضربه هولناک نابهنگام رحلتامام کم توجهی کرده و مثلا می گوید: (با سینه ای که هر چه در او هست حسرت است) . در همین مصرع غلبه با نوعی نثرگونگی است و همین از اعتبار شعر می کاهد. اگر چه حق نداریم اثر هیچ شاعری را دست کاری کنیم، مثل بسیاری از دخالتهای خود سرانه ای که اکثر روزنامه ها و مجلات در آثار دریافتی شاعران می کنند و سرخود، جوان قافیه نشناسی را به این دست کاری و امیدارند، اما فقط به عنوان یک پیشنهاد می توان گفت اگر شاعر بتواند ابیاتی از این شعر را حذف کند و مفاهیم مورد نظرش را در ابیات دیگر بریزد و خلاصه به حک و اصلاح شعر بپردازد، در آن صورت برای تعالی و تکامل شعر قدمی برداشته است.

در سوک خورشید عرفان

ماییم و بی حضور تو شبها گریستن شبها ز سوز داغ تو تنها گریستن

چون شمع از گداز جگرسوز درد و داغ آتش به سر نهادن و شب را گریستن

بر زانوی ملال، سرغم گذاشتن با قامت دوتای تمنا گریستن

دریا شدن، به موج نشستن، به سرزدن در خیز و تاب شیون و غوغا گریستن

از مویه، موی کندن و از پویه در خروش از دست بی وفایی دنیا گریستن

باسینه ای که هر چه در او هست حسرت است این جا به غم نشستن و آن جا گریستن

چون موج، سر به صخره آشفتگی زدن بی تاب پا کشیدن و دریا گریستن

با گرد باد، رو به بیابان گذاشتن با ابر نوبهار به صحرا گریستن

در آتش فراق، دمادم گداختن در مویه ملال، سراپا گریستن

پرسیدن ترا ز نسیم و گل و بهار در باغ، بی حضور تو شیدا گریستن

با خاکیان نشستن و از ناله سوختن با عرشیان خلوت بالا گریستن

خاکم به سر ز داغ تو، این باورم نبود بر شانه سرنهادن و غم را گریستن

یک عمر بی حضور دل ما گریستی زین پس فراق و ما و به شبها گریستن سیاوش دیهیمی

نصر الله مردانی، شاعر قالب غزل که هماره غزال وحشی شعرش را در همین قالب شکار می کند; اندوه متراکم خویش را در رحلت آن شاخ سبز دانایی و افتادن آن سوار از براق عرصه اشراق و فقیه فاتح اسرار، با روحی حماسی همراه ساخته است. حتی مفهوم سو گ را در تعابیر سنگین و شاعرانه ای بیان کرده و تحت تاثیر زبان حماسی شعرش قرار داده است. تعابیر و مفردات چشمگیر این غزل را بدین قرار بر می شماریم:

براق عرصه اشراق، بی سوار افتادن، فقیه فاتح اسرار، محاق افق، آفتاب تار، قلندران قدر، موج خیز قضا، غرقه گاه فنا، خمیدن قامت غم، به سوک نشستن جهان، زار افتادن زمانه، خامه تقدیر، رواق سپهر، روح حادثه، در جان روزگار شرار افتادن، زانوی غم، دست اجل، شاخ سبز دانایی، درخت خرم دانش، بلبلان صبور، عزای عظیم، اشک حوصله، چشم انتظار. . .

بی تردید، انتخاب و کاربرد تعابیری از حوزه تجرید و نامصور در بسامد محتوایی و معنایی شعر مؤثر افتاده است، مثلا : براق اشراق، فقیه اسرار، قلندران قدر، موج خیز قضا، غرقه گاه فنا، مصیبت سنگین، قامت غم، خامه تقدیر، روح حادثه، جان روزگار، دست اجل، شاخ دانایی، درخت دانش، بلبلان صبور، اشک حوصله، چشم انتظار. . . شواهد این شعرند.

ابیات زیر به لحاظ برخورداری از ابعادی چند قابل توجهند:

قلندران قدر راز موج خیز قضا به غرقه گاه فنا عاقبت گذار افتاد نوشت خامه تقدیر بر رواق سپهر که روح حادثه زین داغ برقرار افتاد شکست دست اجل شاخ سبز دانایی درخت خرم دانش ز برگ و بار افتاد

الف - تصویرسازی و تلاش برای آفرینش زمینه های تصویری و هماهنگی در این طرح انگیزی و رنگ آمیزی شاعرانه.

ب - نکته چشمگیر دیگر در این ابیات، تسلیم شاعر به رضای حضرت حق و قبول خاضعانه تقدیر و قضای الهی است. در دو بیت نخست به طور مستقیم به این مساله مهم و اساسی از خانواده و عنصر فلسفه و کلام اقرار می کند و در بیت سوم هم با استفاده از کلمه (اجل) و فرا رسیدن آن، بار دیگر به تقدیر اشاره می کند.

ج - در همین (سه بیت) شاعر چند ظرافت نگارشی یا زبانی را رعایت کرده است که موجب تقویت و غنای شعر شده است:

1- کاربرد (گذار) به جای گذر که امروز در سنت زبان مرسوم، چندان معمول نیست; اما همین خروج از عادت زبانی موجب بیگانگی در ساحت شعر شده است.

2- استفاده بهینه و مناسب از (که) در بیت دوم آن هم در صدر مصرع دوم، با ایجاد پایه و زمینه خوب برای (که) .

3- حذف (را) از مصرع اول بیت سوم پس از (دانایی) .

شاعر، از عناصر شعری برگرفته از قلمرو و خانواده طبیعت همراه با هاله ای از عزا و غباری از اندوه و ماتم به خوبی استفاده کرده است. از آن جمله است: محاق، آفتاب، موج خیز، رواق سپهر، قله آتش فشان، شراره، شاخ دانایی، درخت دانش، برگ، باغ لاله، ناشکفته گل، شاخه.

از لحاظ هماهنگی در محورهای افقی و عمودی، شعری است یکدست و محکم.

انتخاب بحر "مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن" برای کاربرد و استفاده از واژگان و عناصر منتخب و موردنظر شاعر، مناسب بوده است.

شاهدی را که برای همان نظر (که در مقدمه شعر آمد; یعنی وجود روح و زبان حماسی حاکم و غالب بر شعر) می توان استخراج کرد، بیت زیر است:

چه شد که عالم اسلام سوگوار افتاد براق عرصه اشراق بی سوار افتاد

در این بیت; تعابیر براق، عرصه وبی سوار افتاده، بیشتر در قلمرو حماسه و رزم و آوردگاه، کارایی دارد که شاعر با انتخاب کلمه اشراق در میان این عناصر و واژگان، در واقع به نوعی تجربه و آزمون دست زده است و با پیوند بین شبکه های کلمات، هم برای آفرینش تعابیر جدید و هم برای زبان جدید تلاش کرده است. به لحاظ توان شاعر در گردآوری عناصر مختلف و تقویت محورهای شعری و به گزینی واژگان برای بیان هر چه قویتر مفاهیم موردنظر، بسیار قوی است.

پیام اصلی شعر در یک کلمه; (سوک) رحلت جانگدازامام است.

اشک حوصله

چه شد که عالم اندیشه سوگوار افتاد براق عرصه اشراق بی سوار افتاد

فقیه فاتح اسرار را چه پیش آمد که در محاق افق آفتاب تار افتاد

قلندران قدر را ز موج خیز قضا به غرقه گاه فنا عاقبت گذار افتاد

از این مصیبت سنگین، خمید قامت غم جهان به سوگ نشست و زمانه زار افتاد

نوشت خامه تقدیر بر رواق سپهر که روح حادثه زین داغ، بی قرار افتاد

هزار قله آتشفشان برآرد سر ازین شراره که در جان روزگار افتاد

زمان به زانوی غم سرنهاد زین ماتم زمین ز سینه برون، داغش آشکار افتاد

شکست دست اجل، شاخ سبز دانایی درخت خرم دانش، ز برگ و بار افتاد

به باغ لاله هزاران هزار می نالند که ناشکفته گل از شاخه، صد هزار افتاد

توان صبر نباشد در این عزای عظیم که اشک حوصله از چشم انتظار افتاد نصرالله مردانی

"شوق وصل"، نام غزلی است سروده "محمد کاظم یوسف پور" که به جهت کاربرد تعابیر شاعرانه نسبتا پربار است. به لحاظ روانی و جا افتادگی عناصر شعری و یکدستی در محورهای افقی و عمودی نیز توفیق رفیق راه شاعر بوده است.

بهترین و خوش ترین عناصر و مفردات شعر بدین قرار است:

سرو سر بلند، دلشاد، چشم روزگار، اشک داغ، آسمان پاک، وفا، بیداد، دست روزگار، تقوا، زهد، داد، باده حضور، خراب، آباد، وعده شیرین، شوق وصل، روح، تن دوران، تن خرداد، طوفان روزگار، سینه زمانه، فریاد، خیال خوش، . . .

در بیت زیر، آمیختگی عناصر عرفانی و کاربرد صنعت تضاد و نوع قسمی که به کار برده است، این بیت را از سایر ابیات قویتر و پربارتر کرده است:

جانم فدای چشم تو، کز باده حضور ما را خراب کرد و خود آباد می رود

از یک طرف جانش را فدای چشم امام (ره) کرده است، از طرف دیگر خرابی خویش را از باده حضور دانسته و باده حضور را برای آن چشم کارساز دانسته است. می توان گفت به تعبیر دیگر، چشمان امام را در نقش باده عرفانی خراب کننده تصور کرده است.

نکته شاخص دیگر شعر، کاربرد "خرداد" به عنوان قافیه شعر است و تصور تن برای خرداد که این کار را در پناه تجویز مردم نمایی، یا جانبخشی یا "شخصیت دهی" انجام داده است. چون امام عزیز (ره) در خرداد ماه دار فانی را وداع گفتند، شاعر از این تناسب حداکثر استفاده را کرده و چنین گفته است:

او روح بود و در تن دوران دمیده بود جان است این که از تن خرداد می رود

البته، ارتباط دو مصرع، مفهوم مورد نظر را تقویبت کرده است;زیرا اول می گوید امام (ره) مثل روحی بود که در تن دوران دمیده شده بود; یعنی جان روزگار بود، بعدا به این تعبیر کلی (روزگار) مهر تخصیص خرداد را می زند و می گوید این جان روزگار در خرداد بود که از تن دوران خارج شد. غیر از مورد و شاهد "تن خرداد و تن دوران"، شاعر در موارد دیگری هم از تجویز تشخیص استفاده کرده است. از آن جمله است: چشم روزگاری،ای آسمان پاک به حرمت نظاره کن، دست روزگار، سینه زمانه، . . .

به ترتیب: در چشم روزگار، شاعر با کاربرد یک تعبیر تجریدی یا استفاده از اضافه استعاری، روزگار را شخصی تصور کرده است که دارای چشمی است و از دیدگانش اشک داغی سیل وار جاری است; در آسمان پاک هم به همان طریق برای آسمان چشمی تصور کرده است و به او تذکر می دهد که با احترام و حرمت ناظر این صحنه باشد و در دو ترکیب استعاری دست روزگار و سینه زمانه هم روزگار را شخصی دارای دست و زمانه را دارای سینه فرض کرده است. استفاده از کلمه های "شیرین و فرهاد" در یک بیت، تلمیحی است به داستان غنایی شیرین و فرهاد. اگر چه شاعر کلمه "شیرین" را به نام شخص به کار نبرده است، بلکه با حالت ایهام گونه از آن استفاده کرده است. بدین معنی که شیرین هم با فرهاد در مصرع بعد رابطه دارد و هم در نقش وعده شیرین، کارایی دارد.

اینک نمونه ابیات برای "تشخیص":

از چشم روزگار، روان است اشک داغ آن گونه سیل وار که بنیاد می رود ای آسمان پاک به حرمت نظاره کن این آرزوی ماست که بر باد می رود فریاد از این زمانه که از دست روزگار تقوا و زهد و مردمی و داد می رود بر سینه زمانه چو طوفان روزگار از سینه زمانه چو فریاد می رود

و تلمیح:

آیا کدام وعده شیرین شنیده بود کاین سان به شوق وصل چون فرهاد می رود

نکته آخر که شاید جز معایب و نقاط ضعف شعر محسوب شود، استفاده زیاد از روزگار و زمانه است در ترکیب هایی چون: چشم روزگار، فریاد از این زمانه، دست روزگار، از سینه زمانه، بر سینه زمانه و طوفان روزگار.

استفاده از دو کلمه پرسش آنهم به طور متوالی، چندان لطیف و شاعرانه نیست، آن جا که گوید: آیا کدام وعده شیرین شنیده بود.

آخرین نکته پیرامون این شعر، کاربرد دو کلمه (زمانه و روزگار) است که فرق چندانی ندارند. شاعر از دست زمانه فریاد می کشد و در کنارش هم از دست روزگار. این امر دلیل بی دقتی شاعر در کاربرد عناصر و تعبیرهای شعری است. می توانست بگوید: (فریاد زین زمانه کز دست جور آن) که در آن صورت، زمانه و روزگار را کنار هم نمی آورد.

شوق وصل

این سرو سر بلند که دلشاد می رود از تن، روان ماست که آزاد می رود از چشم روزگار روان است اشک داغ آن گونه سیل وار که بنیاد می رود ای آسمان پاک! به حرمت نظاره کن این آرزوی ماست که بر باد می رود از ما به جز وفای به پیمان نرفته بود بر ما چگونه این همه بیداد می رود فریاد از این زمانه! که از دست روزگار تقوا و زهد و مردمی و داد می رود جانم فدای چشم تو! کز باده حضور ما را خراب کرد و خود آباد می رود آیا کدام وعده شیرین شنیده بود کاینسان به شوق وصل چو فرهاد می رود او روح بود و در تن دوران دمیده بود جان است این که از تن خرداد می رود بر سینه زمان، چو طوفان روزگار از سینه زمانه، چو فریاد می رود مثل خیال خوش اگر از چشم ما گریخت هرگز گمان مدار که از یاد می رود محمد کاظم یوسف پور

"بی جمال تو دل آیینه و آب گرفت"، نام غزلی است از "زکریا اخلاقی" به لحاظ عناصر شعری و استفاده بسیار از واژگان خوش و دقت در منبت کاری کلمات، در پرتو خیال بارور، شعری است قوی.

برای روشن شدن این مدعا، مفردات و ترکیب های ناب شعر را استخراج می کنیم: آینه صبح، مشرق ایمان، مشرق روحانی، نزهت چمن، نکهت انفاس، سبزی احساس، احساس بهاران، جنگل عاطفه، وسعت دادن دست، قوت زانو، زانوی درختان، رونق بازار، بازار تهجد، دل سجاده، دل قرآن، نور دل شب خیزان، ستون های سیه پوش، داغ جگرسوز فراق، در و دیوار غم آلود جماران، دل آینه، دل آب، نفس باد، باد پریشان، آتشین شدن نفس باد، سهمگین زلزله، کعبه عرفان، فلسفه عشق، گریبان چاک کردن، رشته منظومه نورانی، منظومه شوق، کلبه احزان، آینه روز، رنگ شام غریبان، دلگیرترین شام، شب اندوه، . . .

یکی از خیال انگیزترین تصویرها در اثر کاربرد اجتماع اضدادی (1) است که در این بیت بین (فلسفه عشق) حاصل آمده است، زیرا بستر عشق، دل است و نردبان فلسفه، عقل.

سهمگین زلزله در کعبه عرفان افتاد چاک زد فلسفه عشق، گریبان بی تو

به لحاظ رنگ آمیزی و استفاده از عنصر رنگ این بیت قابل توجه است:

نزهت این چمن از نکهت انفاس تو بود زرد شد سبزی احساس بهاران بی تو

از لحاظ شبکه و خانواده عناصر شعری، بارورترین نمونه ها را باید از خانواده طبیعت برشمرد، اتفاقا بیشترین ترکیب های تجریدی را هم از پیوند این شبکه ساخته است. از آن جمله: آینه صبح، مشرق ایمان، سبزی احساس، احساس بهاران، جنگل عاطفه، زانوی درخت، نوردل شب خیزان، دل آب، نفس باد پریشان، سهمگین زلزله، آیینه روز، شام غریبان، شب اندوه.

به لحاظ رعایت هماهنگی و یکدستی در محورهای افقی و عمودی، شعری است خوش و یکدست. مثلا در یک مصرع از جنگل عاطفه و پشتوانه دستان امام حرف می زند و در مصرع دوم از قوت زانوی درختان:

جنگل عاطفه را دست تو وسعت می داد می رود قوت زانوی درختان بی تو

یا در بیت دیگر، از آینه و آب و دل و آتشین شدن نفس باد، و پریشانی باد بدون حضور امام (ره) سخن می گوید. آمیختن و کنار هم گذاشتن این عناصر، دلیل خوبی است بر کلمه شناسی و واژه گزینی شاعر:

بی جمال تو دل آینه و آب گرفت آتشین شد نفس باد پریشان بی تو

نمونه ای برای بهترین توفیق او در به گزینی کلمات و عناصر شعری، آنجاست که این کلمات را در یک بیت گردآوری کرده و با پیوند و خوش نشینی این عناصر، بار عاطفی شعر را به حداکثر ظرفیت و توان خویش می رساند (نزهت، چمن، نکهت، انفاس، زرد، سبزی، احساس، بهاران) می گوید:

نزهت این چمن از نکهت انفاس تو بود زرد شد سبزی احساس بهاران بی تو

آخرین نکته این که شاعر برای یافتن زبان جدید، ناله ها را با فعل دمیدن به کار برده است. ناله معمولا با فعل سر دادن، یا بلند شدن، یا برخاستن، کشیدن و کردن به کار می رود:

"ناله ها می دمد"، نوعی تلاش است برای خروج از نرم مستعمل و تکراری در قلمرو واژگان. این ظرافت و نکته سنجی شاعر می تواند نوعی رستاخیز کلمات هم باشد. در بعضی از ابیات به لحاظ کاربرد کلمات مناسب و همخوانی (در جهت منفی) مراعات النظیرهایی به کار برده که در آن نیز نوعی تضاد و طباق هم نهفته است، مثلا:

بی جمال تو، دل آینه و آب گرفت آتشین شد نفس باد پریشان بی تو

آب و آینه مراعات النظیرند و نیز آب و آتش و باد به لحاظ این که سه عنصر از عناصر اربعه اند مراعات النظیرند، اما در عین حال بین آتش و آب تضاد است و نیز بین آتش و باد هم نوعی تضاد نهفته است. در همین بیت به لحاظی بین دل و آینه و آب نیز مراعات النظیر است.

اینک شعر زکریا اخلاقی:

تیره شد آینه صبح درخشان بی تو تار شد مشرق روحانی ایمان بی تو

نزهت این چمن ازنکهت انفاس تو بود زرد شد سبزی احساس بهاران بی تو

جنگل عاطفه را دست تو وسعت می داد می رود قوت زانوی درختان بی تو

چه شود رونق بازار تهجد پس از این چه رسد بر دل سجاده و قرآن بی تو

ناله ها می دمد از نور دل شب خیزان از ستونهای سیه پوش شبستان بی تو

ضجه ها می زند از داغ جگر سوز فراق در و دیوار غم آلود جماران بی تو

بی جمال تو دل آینه و آب گرفت آتشین شد نفس باد پریشان بی تو

سهمگین زلزله در کعبه عرفان افتاد چاک زد فلسفه عشق، گریبان بی تو

پاره شد رشته منظومه نورانی شوق گشت آفاق همه کلبه احزان بی تو

من چه گویم که چسان آینه روز گرفت رنگ دلگیرترین شام غریبان بی تو

کاش پیش از شب اندوه سفر می کردیم تا نبودیم در این باغ، غزلخوان بی تو زکریا اخلاقی

"بر موج نور" نام غزلی است عاطفی از "کاووس حسن لی".

ویژگی بارز این شعر، روانی و سلاست و زلالی و بی پیرایگی آن است. با وجود نبود تعابیر و واژگان بسیار و کمبود کاربرد عناصر گوناگون شعری، باید گفت اثری است ارزشمند. استفاده بسیار شاعر از پرسش و طرح ابهام آمیز و حیرت زده چگونگی و چرا رفتن; موجب غنا و سرشاری شعر شده است. مثلا در مصرع دوم بیت اول می گوید: "کجا می برندم، کجا می برند؟ " در مصرع دوم بیت دوم می پرسد: خدایا خدایا چرا می برند؟ در مصرع اول بیت چهارم می گوید: کجاای حقیقت ترا بنگرم؟ در مصرع اول بیت پنجم می پرسد: چه پیش آمده است آفتاب مرا؟ در مصرع اول بیت هفتم از علت این که خاک آن عزیز را برای شفا می برند سؤال می کند: چه کردی که تو راای عزیز؟ غیر از این پرسش های متوالی و مکرر، در سایر ابیات نیز تحیر و شگفتی، پشتوانه مناسبی شده است برای همان پرسش های بی جواب و سؤالهای حیرت زا. مثلا در مصرع اول بیت هفتم با چگونگی تشییع دریایی از نور چنین شگفت زده برخورد می کند:

شگفتا که دریایی از نور را چنین بر سر دست ها می برند

در بیت اول این غزل عاطفی، کاربرد "تمام مرا می برند" بسیار شاعرانه وجدید است; زیرا اگر می گفت جان مرا می برند یا دل مرا می برند، یا امید مرا می برند و تعابیری از این گونه، قطعا از کارایی و وسعت و فراگیری "تمام مرا می برند" برخوردار نبود; زیرا "تمام "در اینجا می تواند دل و چشم و جان و امید و سایر امور و توانها را حتی جسم را هم که در مقابل و مقایسه با جان و روح، چندان اعتبار و ارزشی ندارد شامل شود، البته شاعر در بیت دوم، گویا ازآن "تمام " روی یک قسمت یا جز یا اعضاء دست می گذارد و آن دل است و چنین می گوید:

مرا غیر از این دل نصیبی نبود خدایا خدایا چرا می برند

در بیت پایانی این غزل نیز تعبیر"دل" را برای امام به کار می برد:

سزاواری ای دل، که بر موج نور تو را تا به عرش خدا می برند

بر موج نور

خدایا! تمام مرا می برند کجا می برندم، کجا می برند؟ دریغا، بهاران این باغ را به گلزار آلاله ها می برند کجا ای حقیقت تو را بنگرم از این پس که آیینه را می برند چه پیش آمده است آفتاب مرا که بر شانه های عزا می برند شگفتا که دریایی از نور را چنین بر سر دست ها می برند چه کردی که خاک تو را ای عزیز از این پس برای شفا می برند سزاواری ای دل، که بر موج نور تو را تا به عرش خدا می برند کاووس حسن لی

غزل "خانه خورشید"، اثر "مصطفی محدثی خراسانی" با زبانی بارور و جدید و با برخورداری از واژگان و عناصر شعری خوب با وجود کوتاهی، از احساس و غنا و عاطفه ای بسیار و بلند سرشار است. روانی و یکدستی شعر، ویژگی چشمگیر و بارز این غزل است. شاعر کلماتی از خانواده و شبکه مرسوم و متداول زبان را در شعر به کار برده و در انتخاب و جایگزینی کلمات، توفیقی چشمگیر نیز داشته است. از آن جمله است: پرچم، انتخاب، تمجید، پای درس چشمها نشستن، امتحان دادن و تجدید بودند، درسخوان، کتب، خشکسالی، عید، عزا، و. . .

تعابیر چشمگیر و تجریدی این شعر عبارتست از: پرچم توحید، خانه خورشید، لحظه های انتخاب، سینه تردید، درس چشمها، مکتب تجرید، هجوم خشکسالی، دست سبز، آخرین امید، و. . .

غزل، به لحاظ هماهنگی در محورهای عمودی و افقی، بسیار موفق بوده است. برای نمونه به پیونه و ارتباط مصراع ها با یکدیگر توجه کیند:

در مصرع اول سخن از پای درس حاضر شدن است، آن هم پای درس چشمهای امام، تازه نه یک دانش آموز یا دانشجو یا طلبه، بلکه آفتاب به عنوان شرکت کننده در این درس حاضر می شد و عجیب بود که آفتاب هم در امتحان درس های چشم های امام قبول نمی شد و به گفته شاعر هر بار که امتحان می داد تجدید می شد! در استفاده از این عناصر و جا به جا کردن نرم عادی و مرسوم زبان و به هم زدن عادت ذهنی. موفق است و نیز در دست یابی به زبان جدید و کشف دریچه ای نو به روی کلمات; زیرا عادت مرسوم این است که استاد و مدرس یک انسان است و شاگرد و دانشجو و طلبه هم انسان دیگر و در کلاس درس هم یکی از رشته های مختلف علوم تدریس می شود; ولی در این شعر به چشمهای امام نقش کلاس درس داده شده است; مدرس هم چشمان امام (ره) است و دانش آموز هم آفتاب است و بعد از آن هم نتیجه نه چندان رضایتبخش امتحان که تجدیدی همیشه آفتاب است.

در بیت دیگر نیز شاعر از این موضوع (تم) (2) استفاده کرده و باز تاب (موتیو) (1) این تم را از امور تجریدی انتخاب کرده است:

نیمه شبها روح در نزدت به شوق درسخوان مکتب تجرید بود موضوع و درون مایه اصلی، آموزش و درس خواندن است; اما تشکیل کلاس تخیلی آن هم کلاس "تجرید" و انتخاب شاگردی به نام (روح) با شوق و اشتیاق تمام، همگی بازتاب ها و موتیوهای این تعلیم و تعلم است. ضمنا کاربرد کلمه روح و نام مبارک امام (روح الله) نیز قابل توجه است.

در بیت دیگر، شاعر مبارزه امام با شب و ظلمت و جهل و اختناق را با تیغ زدن امام بر شب تصویر و تبیین کرده و می گوید: ما که جای خود داریم، به این یورش موفق و شب شکنی و ظلمت ستیزی امام (ره) حتی نور هم تمجید فرستاده، افتخار می کند. استفاده کنایی و ایهامی ازشب، تیغ و نور موجب تقویت تصویر و نیز غنای معنایی شعر شده است.

تیغ چون بر شب زدی ما جای خود نور هم آن لحظه در تمجید بود

شاعر ، قدرت خارق العاده امام (ره) را در انتخاب و عمل در قالب بیتی لطیف و زلال بیان داشته است. اراده محکم و تصمیم قاطع امام نه تنها همیشه موجب تحیر و تعجب اطرافیان و نزدیکان، بلکه بارها موجب شگفتی تمام جهانیان می شد. از جمله فرمایشات تاریخی و سرنوشت ساز امام به موارد و شواهد زیر می توان اشاره کرد:

" شاه باید برود" یا "اگر این جنگ بیست سال طول بکشد آنرا ادامه خواهیم داد" یا حکم قاطع و فتوای الهی و پیامبر گونه امام مبنی بر مرتد و مشرک بودن و مهدور الدم بودن سلمان رشدی با وجود ناخوشانید بودن برای غربی ها و مستکبران در مورد فتاوای مهم و دور از انتظار، (افرادی واقعا امام را نشناخته بودند) که از آن جمله است: اعزام جوانان به جبهه، موسیقی، شطرنج، استفاده از بعضی از ماهی ها و حضور زنان در اجتماع و انتخابات و. . . شاعر آن عزم جزم و مصمم را چنین یادآور شده است:

عزم تو در لحظه های آفتاب خنجری در سینه تردید بود

خانه خورشید

دستهایت پرچم توحید بود چشمهایت خانه خورشید بود

عزم تو در لحظه های انتخاب خنجری در سینه تردید بود

تیغ چون بر شب زدی ما جای خود نور هم آن لحظه در تمجید بود

پای درس چشمهایت، آفتاب هر چه می داد امتحان تجدید بود

نیمه شبها روح د رنزدت به شوق درسخوان مکتب تجرید بود

در هجوم خشکسالی باغ را دست سبزت آخرین امید بود

بی تواای خورشید هر عیدی عزاست ای که با تو هر عزایی عید بود "مصطفی محدثی خراسانی"

غزل "سایبان" سروده "براتی پور"، درد دل و عرض تسلیتی است شاعرانه با فرزند امام (ره) . قوی ترین بار شعر، بار عاطفی آن است، مقایسه ای است بین مردم و فرزند امام (ره) که رحلت امام برای مردم یعنی چه؟ و برای فرزندش یعنی چه؟ مثلا در قسمتی از شعر می گوید:

آنچه رفت پدر شما بود، ولی جان ما بود; دل شما بود و دلستان ما. این روش و سیاق مقایسه را تقریبا تا پایان شعر رعایت می کند. همین تقابل و مساوی آوری مفاهیم و تعابیر، به شعر سبک و زبان خاصی بخشیده است. ضمن این که اظهار سوک و اندوه است، نوعی تسلای شاعرانه نیز محسوب می شود. نمونه های دیگر از این تقسیم بندی یا تعبیر گزینی تقابلی بدین قرار است:

در بیت دوم: آنچه گلچین دهر از ما گرفت، گلی از شما بود و گلستانی از ما.

بیت سوم: آنچه اجل بی محاباستاند، سایه سر شما بود و سایبان سرما.

در بیت هشتم: شاعر روی آنچه ازکف رفته است گویا با فرزند دلبند امام (ره) کنار می آید و غصه ها و غمها را به طور مشترک بیان می کند. می گوید: پدر و دل و دلدار رفت; یعنی هم پدر شما بود و هم پدر ما و هم دل و دلدار شما بود و هم دل و دلدار ما. . .

استفاده بسیار از عناصر طبیعت در این شعر چشمگیر است. از آن جمله است:

گل، گلستان، نخل، سپیدار، سرو، افلاکیان، لاله ها، گل ارغوانی، شکوفا و. . . آنچه تا حدی به این شعر رنگ خاصی بخشیده است همانا خطاب شاعر به فرزند امام (ره) است و گرنه آثار دیگری را حتی بسیار قویتر از این می توانستیم ذیل این قالب شعری بیاوریم.

سایبان

پدر از شما رفت و جانی ز ما دلی از شما، دلستانی ز ما

گرفت آخر الامر گلچین دهر گلی از شما، گلستانی ز ما

اجل از شما بی محابا ستاند ز سر سایه و سایبانی ز ما

بلندای نخل جماران شکست سپیدار و سرو روانی ز ما

ز بار غمش قامت دل خمید ز ماتم شکست استخوانی ز ما

مسیحایی از دامن خاک رفت بر افلاکیان میهمانی ز ما

به میهمانی لاله ها رفته است شکوفا گل ارغوانی ز ما

پدر رفت و دل رفت و دلدار رفت به جا ماند سوز نهانی ز ما

بگو خانه ماست در کوی دوست کسی گر بگیرد نشانی ز ما

نثار رهش آه غمدیدگان دل و دیده خون فشانی ز ما براتی پور

با نگاهی و کوتاه و گذرا به چهار غزل دیگر تصاویری را از اثر رحلت امام در ذهن و زبان شاعران سوگوار می آوریم:

"هوالعزیز"، نام غزلی است از سیدالقاسم حسینی "الف. ژرفا"، شعر به حماسه مردمی که، بدرقه شان از امام کم از کربلا نبود تقدیم شده است. این سروده، از جمله اشعاری است که نام غزل (هوالعزیز) در آن به کار نرفته است. استفاده شایان توجه شاعر از شبکه و عناصر طبیعت در تلطیف و عاطفی کردن شعر مؤثر است. کاربرد گوناگون اشک، گریه، جو، باران، ابر، غم، سیل و خاک آلود، سپاه اشک، طوفان، زلال چشم مست و شواهد و نمونه های دیگر، همگی گواه تاثیر عمیقی است که حرکت دریاوار و سیل آسای مردم گریان و نالان در مراسم تشییع باشکوه خورشید، بردل و جان شاعر گذاشته است و همانطور که اشاره کرده است شدیدا تحت تاثیر شکوه و عظمت و حضور بی نظیر و کربلاوار مردم در این مراسم بوده است. برخوردها و تصاویر شاعرانه با امام نیز نکته چشمگیر دیگر شعر است. آن جا که گوید:

دیدی زلال چشم مست آسمانیش با جان خاک آلود هشیاران چه می کرد

نکته کنایه آلوده و شاعرانه و ظریف و لطیفی که در شعر به کار رفته است، توجه به پیام امام (ره) برای قبول قطعنامه 598 و استفاده خوب از این سخن امام (ره) که من جام تلخ زهر را با قبول قطعنامه سرکشیدم. گویا شرنگ تلخ این جام شو کران هنوز در کام جان شاعر تاثیرش را از دست نداده است که چنین دردمندانه می گوید:

مظلوم ما را کاینچنین مسموم کردند جز شهد جان در جام دلداران چه می کرد؟

این تلقی شاعر، آدمی را یاد مسمومیت حضرت امام حسن (ع) می اندازد.

یکی از نکات قابل توجه را در بیت زیر باید سراغ گرفت. شاعر در این بیت آنچه را موجب آرامش این سیل خروشان می شود (امت شرکت کننده در مراسم تشییع پیکر امام (ره) همانا آرامشی دانسته که بر روح امام حاکم بود. البته به جهت لفظ ایهام تناسبی هم بین روحش با نام امام (روح الله) به کار رفته است.

این سیل را آرام روحش رام می داشت ورنه خدا داند به کهساران چه می کرد

هو العزیز

آن روز دیدی عشق با یاران چه می کرد با شوره زار چشم ها باران چه می کرد

دیدی زلال چشم مست آسمانیش با جان خاک آلود هشیاران چه می کرد

بیداری اش آشوب خواب مردگان بود هم خواب او دیدی به بیداران چه می کرد

دیدی نهال رسته از لطف بهاریش بی دست و پا در پای جو باران چه می کرد

فرش قدوم ساده خدمتگزاری دیدی سپاه اشک سرداران چه می کرد

این سیل را آرام روحشن رام می داشت ورنه خدا داند به کهساران چه می کرد

ابر آمد و طوفان گرفت و دود برخاست غم بین که در جان عزاداران چه می کرد

مظلوم ما را کاینچنین مسموم کردند جز شهد جان در جام دلداران چه می کرد

آنشب که بر سنگیندلان زنجیر غم زد در حلقه شوق سبکباران چه می کرد سید ابوالقاسم حسینی (الف. ژرفا)

(دریای طاقت) ، غزلی است اثر "علیرضا قزوه" پیام اصلی آن عبارت است از این که ما هر چه داشتیم و داریم از آن وجود مبارک و الهی بود و دست های ما ادامه دستان وفای آن امام است. زبان تند و کنایه آلود قزوه در بعضی از ابیات، از درد سنگین و دل شکسته اش پس از رحلت امام گواهی می دهد و همیشه ازاین که بعضی از واعظان غیرمتعظ این جوان های محبوب و یاران امام را به باد تهمت می گرفتند، می نالید; خصوصا پس از رحلت آن حامی و یاور خویش. تهمت و بدگویی و اعظان شهر را در نهایت ظرافت و زیرکی نسبت به امام هم یادآور می شود آن جا که گوید:

تنها تو بد ندیده ای از واعظان شهر ما نیز در شمار شهیدان تهمتیم

ترکیب ها و تعبیرهای بدیع و خوش این غزل عبارتست از:

دریای طاقت، آبدیده دریا، آتش گرفته، غرق خجالت، سایه راحت، مدیون استقامت، یر و قامت، چشم های مبهوت، سرسپرده، سرسپرده خال، خال وحدت، دست وفا، بزرگتر از بی نهایت، دست دوست، قدح نوش، قدح نوش حسرت، واعظان شهر، شهیدان تهمت، میکده عشق، رونق فزا، صبح وصل، تشنه ولایت، جام ولایت و. . .

از میان موارد فوق سه ترکیب بسیار شاعرانه و قوی تر و بدیعتر است:

بزرگتر از بی نهایت، شهیدان تهمت و هیچ نبودن. در ترکیب های بزرگتر از بی نهایت و هیچ نبودن، بار ایهام تضاد و نوعی اجتماع اضداد (4) بسیار لطیف است، زیرا وقتی می گوییم بی نهایت; یعنی حداکثری که می توان به عنوان یک مفهوم ذهنی آن را پذیرفت. جالب این که شاعر بی نهایت را دارای محدودیتی دانسته و مرحله و منزل و گامی فراتر از آن را متصور شده است که همان بزرگتر از بی نهایت است. البته مفاهیم و تعابیر شاعرانه در پناه خیال و مجاز ایجاد می شود که با شرایط و معنای منطقی و فلسفی و محاسبات ریاضی کاملا متفاوت است.

در ترکیب (هیچ نیستیم) هم نکته این است که اگر بخواهیم با استدلالهای منطقی با این ترکیب برخورد کنیم، در آن صورت باید نوعی ایهام قائل شویم، زیرا از (هیچ نیستیم) حداقل دو برداشت کاملا متضاد به ذهن خطور می کند.

الف: هیچ نبودن به معنی این که هیچ یا هیچی را یک اصل و اعتبار بدانیم و یا نبودن آن را منفی کنیم که در آن صورت این معنی استنباط می شود که ما کسی هستیم.

ب : هیچ نبودن به معنی این که حتی (هیچ) هم نیستیم. این برداشت به دو کاربرد دگر شبیه است. حافظ گوید:

ما را ز منع عقل مترسان و می بیار کاین شحنه در ولایت ما هیچکاره نیست

امام خمینی می فرماید: ما هیچیم هیچ، هر چه هست اوست.

"شهیدان تهمت" ترکیبی است کاملا تجریدی و کوششی است برای گسترش قلمرو معنی در پناه عبارت سازی و ترکیب آفرینی، زیرا شهید معمولا به انسانی می گویند که در راه خدا و برای اعتلای ارزش های معنوی و الهی از جان خویش می گذرد. البته با کلمه شهید یا شهیدان یا شهدا ترکیب های دیگری نیز در زبان گفتار و ادبیات ساخته اند که از آن جمله است:

شهید راه خدا، شهید اسلام، شهیدان خدایی، شهیدان کربلا، شهید جاوید، شهید مظلوم، شهید گمنام، شهیدان عشق و. . . اگر چه به ضرورت انقلاب و دفاع مقدس (جنگ تحمیلی) درصد کاربرد شهید و ترکیب های دیگرش بالاست، اما در ادبیات قبل از انقلاب حتی قرنها قبل از انقلاب و جنگ هم می توان شواهدی از این گونه سراغ گرفت.

مولوی در غزلی شورآفرین و ماندگار گوید:

کجایید ای شهیدان خدایی بلا جویان دشت کربلایی

فواد کرمانی در شعری خوش و دلنشین گوید:

زنده جاوید کیست کشته شمشیر دوست ک آب حیات قلوب در دم شمشیر اوست گر بشکافی هنوز خاک شهیدان عشق آید از آن کشتگان زمزمه دوست دوست شاعری دیگر گوید:

آنان که ره عشق گزیدند همه در کوی حقیقت آرمیدند همه در معرکه دوکون فتح از عشق است هر چند سپاه او شهیدند همه

(شهیدان تهمت) با سایر ترکیب ها تفاوت بسیار دارد. برخورداری از نوآوری و کوشش برای بیان دیگر گونه مفاهیمی چون; منزوی، متهم یا گوشه گیر یا از میدان به در رفته، موجب بدیع نگاری و به آفرینش شاعرانه اقدام کردن است.

آخرین نکته در این شعر ارزشمند کاربرد تعابیر و ایجاد زمینه های شعری سبک هندی (اصفهانی) و نیز استفاده از عناصر شعری از ساحت و قلمرو عرفان به قرار زیر است:

قدح نوش حسرت، آبدیده دریای طاقت. خال وحدت.

دریای طاقت

با آن که آبدیده دریای طاقتیم آتش گرفته ایم که غرق خجالتیم

امروز اگر به سایه راحت نشسته ایم مدیون استقامت آن سرو قامیتم

دیری است چشمها همه مبهوت آن لب است عمری است سر سپرده آن خال وحدتیم

این دستها ادامه دست وفای توست امروز اگر بزرگتر از بی نهایتیم

ما بی تو چیستیم؟ چه می دانم ای عزیز! ما هیچ نیستیم، سراپا حقارتیم

باشد که دست دوست تسلایمان دهد ما را که تا همیشه قدح نوش حسرتیم

تنها تو بد ندیده ای از واعظان شهر ما نیز در شمار شهیدان تهمتیم

رونق فزای میکده عشق بعد از این تا صبح وصل تشنه جام ولایتیم

علیرضا قزوه

غزل دیگر اثر "جواد محقق" با تخلص (آتش) است. نام شعر (رفتی و با غروب تو قرآن غریب شد) است. انتخاب این نام، شاهد خوبی است بر پیام کلی شعر که غربت قرآن و سوگوار شدن سینه داغداران و حیرت از این که این ملت بزرگ برای ابد باید سوگوار بماند.

استفاده بسیار شاعر از تعبیرهایی از زبان جاری و مرسوم جامعه یکی از ویژگی های بارز این غزل است. شواهد زیرا این نکته را اثبات می کند.

یاد کسی در روزگار ماندن، تا به ابد اشکبار ماندن، اسلام ناب، حماسه سرخ حسینی، نهضت امام زمان، مرهم بر زخم کسی نهادن. جان کسی آتش گرفتن، به جای چیزی چیز دیگر ماندن و. . . نکته دیگر در این شعر، ایجاد زمینه برای طرح مساله ای خلاف انتظار یا ایهام تضاد یا به اصطلاح منتقدان جدید (پارادوکس) در بیت زیرا است:

رفتی تو و نرفت ز دل شوق زندگی در حیرتم از او، که برای چه کار ماند

انتظار خواننده این است که در چنین شرایطی بگوید: با رفتن و نبود تو دیگر از دل شوق و شور زندگی هم رفت. نه این که بگوید تو رفتی، اما در حیرتم که چرا شوق زندگی از دل نرفته است. حیرت شاعر، از نرفتن یا به زبان دیگر ماندن شوق زندگی است، نه از سنگینی بار هجران و فراق امام راحل.

رفتی و با غروب تو قرآن غریب شد

رفتی و عطر یاد تو در روزگار ماند یعنی که از تو خاطره بی شمار ماند

رفتی و در فراق تو این ملت بزرگ خون گریه کرد و تا به اب



 

 

قيام 15 خرداد ۴۲ ريشه‌ها و دستاوردها

«... 15 خرداد را متن مردم با انگيزه اسلامي و با انگيزه عشق به روحانيت و با انگيزه عشق و ايمان به امام خودشان به وجود آوردند و ستون فقرات حادثه 15 خرداد علاقه به اسلام و امام بود و مردم بودند كه اين حركت را ميدان دادند و به وجود آوردند. پس آنچه در 15 خرداد به وجود آمد، عبارت بود از پيوند مستحكم ملت و امام آن هم به بركت اسلام...»
از سخنان حضرت آيت‌الله خامنه‌اي امام جمعه موقت تهران ـ در خطبه‌هاي نماز جمعه 18 خرداد 1363.

در تاريخچه زندگي سراسر حماسه و مبارزه امام خميني عليه رژيم پهلوي و حاميان امريكايي و صهيونيستي آن، نهضت 15 خرداد 1342 يك نقطه عطف محسوب مي‌شود، به طوري كه انقلاب اسلامي ايران را تداوم نهضت 15 خرداد مي‌دانند. قيام 15 خرداد، مبارزه‌اي بود كه سه عنصر اسلام، امام خميني و مردم، پايه‌ها و عوامل اصلي تشكيل آن بودند.
مقاله زير به تشريح زمينه‌ها، جزئيات و نتايج قيام اسلامي 15 خرداد پرداخته است.

ريشه‌هاي شكل‌گيري
انتخابات رياست جمهوري سال 1960 امريكا كه به روي كارآمدن دمكراتها به رهبري كندي منجر شد، با تغييراتي در سياست خارجي آن كشور همراه شد. كندي بر خلاف پيشينيانش معتقد به سياست انعطاف پذيرتر در رويارويي با بحرانها به ويژه كشورهاي جهان سوم بود. او معتقد به پيمانهاي اقتصادي به جاي نظامي‌، فعال سازي قواي امنيتي و اطلاعاتي به جاي استفاده از ارتش و تقويت برنامه‌هاي فرهنگي از قبيل سپاه صلح، ترويج انتخابات كنترل شده و دمكراسي‌هاي هدايت شده و... بود.
روي كارآوردن دولتهاي غيرنظامي دست نشانده از جمله ابزارهاي دولت كندي براي رسيدن به اين هدف بود. در بعد اقتصادي نيز ايجاد طبقه متوسط، به راه انداختن صنايع وابسته و مونتاژ و گسترش اقتصاد مصرفي از برنامه‌هاي اصلي بود. لازمه رونق اقتصاد سرمايه‌داري‌، داشتن بازار مصرف گسترده و قدرت خريد بيشتر مردم است و براي رسيدن به اهداف اقتصادي مي‌بايست ساختار سياسي ـ اجتماعي مناسبي فراهم شود. در اين ميان در ايران كه شاه ـ پس از كودتاي 28 مرداد ـ خود را مديون امريكا مي‌دانست براي ادامه سلطنت‌، عليرغم ميل باطني خود از سياست‌هاي جديد كندي راه گريزي نداشت‌.
محصول اين سياست روي كار آوردن دولت شريف امامي و طرح شعارهاي آزادي احزاب و فضاي باز سياسي و اصلاحات اداري بود. اما وي چندان مورد تاييد كندي نبود و هيأت حاكمه جديد امريكا بر روي علي اميني حساب ويژه‌اي باز كرده بود.
اميني در 17 ارديبهشت 1340 به نخست وزيري منصوب شد و شعار مبارزه با فساد و همچنين انحلال مجلس‌، اولين ژست وي براي ايجاد اصلاحات مورد نظر امريكا بود. در اين راستا قانون موسوم به «اصلاحات ارضي‌» در دي 1340 مورد حمايت مقامات امريكايي قرار گرفت و سپس براي تأمين هزينه اين «انقلاب‌» كنسرسيوم نفت‌، با اشاره امريكا توليد نفت را افزايش داد و ايران را به سومين صادركننده نفت جهان رساند.1
با اين حال اميني با توجه به تجارب دوران حكومت مصدق‌، بر كنترل ارتش نيز اصرار داشت‌، چيزي كه مخالف خواست شاه بود. اين اختلاف به تدريج عميق تر شد. در پي سفر فروردين 1341 شاه به امريكا و اطمينان دادن وي به كندي در مورد اجراي برنامه‌هاي مورد نظر واشنگتن‌، باعث شد كندي با تغيير دولت در ايران به عنوان راه تضمين حكومت شاه موافقت نمايد. در نتيجه شاه در بازگشت دولت اميني را بركنار و در 28 تير 1341 اسدالله علم را جايگزين وي كرد. از اين رو دوران حكومت علم سرآغاز يكپارچگي در ساختار حكومت شاه و شروعي بر ديكتاتوري مطلق وي در كشور بود.
در 16 مهر 1341، اولين اقدام دولت علم در جهت اجراي سياست‌هاي جديد اعلام شد و لايحه انجمن‌هاي ايالتي و ولايتي در هيأت دولت به تصويب رسيد. اين لايحه در غياب مجلس‌، حكم قانون را داشت و در واقع‌، زمينه سازي براي لوايح و قوانين ديگر بود.
اين لايحه كه درآن به لزوم حذف اسلام از شرائط نمايندگي مجلس و لزوم سوگند به «كتاب آسماني‌» به جاي قرآن و همچنين به ضرورت آزادي زنان در فعاليتهاي اجتماعي اشاره شده بود، مقدمه‌اي براي اسلام‌زدائي و محو ارزشهاي اسلامي در جامعه ايران بود. لايحه با مخالفت قاطع و سرنوشت ساز حضرت امام به همراه اعتراضات مكرر علماء، وعاظ و مراجع، ارسال نامه‌هاي سرگشاده به شاه و مقاومت مستمر در برابر توطئه «حذف اسلام» و تضعيف دين و روحانيت به شكست انجاميد و علم به ناچار در آذر 1341 طرح خود را پس گرفت‌.
علم در مرحله بعد وعده تحقق «انقلاب سفيد» را داد و تصميم گرفت تا نقشه‌هاي امريكا را در قالب ديگري احيا كند. شاه در بهمن 1341 با سفر به قم تلاش كرد تا طرح «انقلاب سفيد» را براي مردم توجيه كند و اگر بتواند ميان علما و مراجع حوزه علميه راجع به نقشه‌هاي ضداسلامي خود تفرقه ايجاد نمايد. اما تحريم شاه توسط مردم و روحانيون و تعطيل شدن شهر قم‌، خشم شاه را برانگيخت به طوري كه وي از روحانيت به عنوان «ارتجاع سياه‌» ياد كرد. با اين همه‌، رژيم شاه مبادرت به برگزاري يك رفراندوم صوري براي نشان دادن حمايت مردم از طرح «انقلاب سفيد» كرد.
امام در مراحل بعد با سخنراني‌ها و اقدامات خود از جمله با اعلام عزاي عمومي در نوروز 1342 و تحريم جشن‌هاي نوروزي، نقشه‌هاي ضداسلامي شاه و توطئه ايجاد اختلاف در حوزه علميه را خنثي كرد.
اين مقاومت و هشياري زمينه‌ساز فاجعه حمله به فيضيه در فروردين 1342 و يورش مأموران رژيم شاه به مجلس سوگواري شهادت امام جعفرصادق‌(ع‌) گرديد. در پي اين فاجعه كه در آن دهها تن شهيد و مجروح شدند، امام پيام مفصلي براي علما نوشتند كه در واقع از عوامل زمينه ساز قيام مردم در 15 خرداد 1342 و روند جديدي در مبارزه با رژيم بود2.
همچنين امام در چهلمين روز فاجعه فيضيه، پيامي خطاب به ملت صادر كردند. با صدور و انتشار پيام امام و حركت علما در نجف رژيم متوجه شد كه برنامه اجرا شده در فيضيه‌، آثار منفي براي رژيم دربر داشته و بنابر اين نياز به حركت ديگري است. چون اقدامات انجام شده نتوانسته بود اهداف مورد نظر را تأمين كند، لازم بود عمليات در مقياس وسيعتر و با شدت بيشتري به مرحله اجرا درآيد. شاه در سخنراني 28 ارديبهشت 1342 تهديد كرد كه اگر اين گونه كارها متوقف نشود، دست به كشتار وسيعي خواهد زد و كليه علمايي كه به نحوي در راه‌اندازي اين حركت‌ها سهيم باشند، دستگير خواهند شد. او گفت‌:
«اگر متأسفانه لازم باشد كه انقلاب بزرگ با خون يك عده بي گناه‌، يعني مأموران دولت و يك عده بدبخت گمراه متأسفانه آغشته شود، اين كاري است كه چاره‌اي نيست و خواهد شد. 3
ماه محرم از راه مي‌رسيد و رژيم ترديد نداشت كه در اين ماه سخنگويان مذهبي پيرو امام از جنايتهاي دستگاه سلطنت سخن خواهند راند. ساواك براي پيشگيري از آنچه در وقوعش شكي نبود، جمعي از گويندگان مذهبي را احضار كرد و با تهديد و ارعاب به آنان يادآور شد كه در سخنان خود سه مطلب را رعايت كنند:
1ـ بر ضد شخص شاه مطلبي نگويند.
2ـ از اسرائيل و آنچه مربوط به اسرائيل است‌، مطلبي گفته نشود.
3ـ نگويند اسلام و قرآن درخطر است و دستگاه را ضداسلامي نخوانند.
زماني كه امام از اين امر مطلع شدند، با صدور بيانيه‌اي خطاب به وعاظ و گويندگان ديني چنين هشدار دادند: «اين التزامات علاوه بر اين كه ارزش قانوني نداشته و مخالفت با آن هيچ اثري ندارد، التزام گيرندگان مجرم و قابل تعقيب هستند... سكوت در اين ايام‌، تأييد دستگاه جبار و كمك به دشمنان اسلام است‌. 4
با صدور اين بيانيه‌، تحرك تازه‌اي در بين وعاظ و روحانيون پديد آمد تا در شهرها و روستاها، جنايتهاي رژيم را افشا كنند.
راهپيمايي‌هاي مذهبي و شعارهاي تند انقلابي عليه رژيم و در طرفداري از مواضع امام در تهران و شهرستانها هر روز گسترش مي‌يافت و اين موج به ويژه پس از سخنراني پرشور امام در روز عاشورا در فيضيه شتاب بيشتري به جريان جاري در قم‌، تهران و ساير شهرستانها داد. چنانكه به رغم دستگيري روحانيون انقلابي و ايجاد محيط رعب و وحشت‌، شب يازدهم محرم‌، تظاهرات باشكوهي از طرف دانشجويان دانشگاه تهران برگزار شد.
همچنين روز يازدهم محرم در مسجد شاه (مسجد امام خميني‌) نيز مجلس باشكوهي ترتيب يافت و شعارهايي چون «خميني‌، تو فرزند حسيني‌» در فضاي مسجد طنين افكند و تظاهركنندگان سپس به حركت درآمدند و با گذشتن از خيابان ناصرخسرو، وارد خيابان فردوسي شدند و در مقابل سفارت انگليس اجتماع كردند و سخنرانان به افشاگري عليه رژيم پرداختند. در اين شرايط و با همه گير شدن تدريجي مخالفت با حكومت شاه و برنامه‌هاي ضد اسلامي آن‌، رژيم تنها چاره كار را دستگيري امام دانست‌.

15 خرداد
ساعت چهار صبح روز 12 محرم (15 خرداد 1342) نيروهاي امنيتي و انتظامي‌، پس از محاصره منزل امام در قم و ورود به منزل از طريق ديوار، ايشان را دستگير و به تهران منتقل نمودند و در يكي از بازداشتگاه‌ها نگه داشته و پس از مدتي به پادگان عشرت‌آباد بردند. قبل از طلوع آفتاب خبر دستگيري امام در قم و سپس در ساير شهرها منتشر و موجب تشديد هيجان مردم گرديد. وضعيت فوق‌العاده‌اي بر قم‌، تهران و ديگر شهرها حاكم گرديدو درگيري‌هاي گسترده به تدريج از ساعت ده صبح در تهران و قم آغاز شد و كشتار در خيابانهاي اطراف صحن مطهر حضرت معصومه‌(س‌) تا ساعت 5 بعد از ظهر ادامه يافت‌. تعداد زيادي از مردم در روز پانزده و شانزده خرداد بازداشت و بعضي از آنها پس از مدتي مرخص و عده‌اي نيز به حبس‌هاي طولاني مدت محكوم شدند وحكومت نظامي اعلام شد. دستگيري، زندان، حصر و آزادي امام تا نيمه دوم فروردين 1343 ادامه يافت و طي اين 10 ماه ايران دستخوش رويدادهاي فراواني بود. رژيم با وجود امكانات تبليغاتي وسيع و به رغم مصرف ميليون‌ها تومان توسط سفارتخانه‌هاي خود در كشورهاي خارجي به منظور خريد صفحات جرايدو سانسور شديد مطبوعات داخلي‌، نتوانست بر اراده مردم مسلمان ايران فايق آيد و دستگيري علما، روحانيون و ديگر قشرهاي ملت نتيجه‌اي نبخشيد.
رژيم كه گمان مي‌كرد با دستگيري امام و يارانش، سركوب خونين قيام 15 خرداد و دستگيري و تبعيد ياران امام‌، به رويارويي خاتمه داده شد، به تدريج متوجه شد هيچ تغييري نه در مواضع امام صورت گرفته، نه از محبوبيت ايشان كاسته شده و نه مردم صحنه را خالي كرده‌اند؛ به ويژه اين كه بار ديگر سخنراني‌هاي افشاگرانه امام كه اينك در جايگاه رهبري نهضت كاملاً مورد قبول عامه بودند، ادامه يافته بود.


ويژگي‌هاي قيام 15 خرداد
نهضتي كه به رهبري امام خميني در مقام مرجعيت در 1341 از درون حوزه علميه قم آغاز شد، هرچند در پانزدهم خرداد 1342 به صورت بيرحمانه‌اي توسط رژيم سركوب شد، اما نابود نشد، بلكه بذري شد كه در خاك سرزمين افشانده گشت و پس از پانزده سال كه مردم مسلمان ايران با تحمل سختي‌ها و مرارتها آن را با اشك و خون آبياري كردند، سرانجام در بيست و دوم بهمن 1357 سر از خاك برآورد و سبز گشت و شكوفه كرد و ثمر داد.
رژيم شاه و حاميان امريكايي او گمان مي‌كردند مي‌توانند با اعمال خشونت و افزايش كنترلهاي پليسي و امنيتي‌، نهضت پانزدهم خرداد را ريشه‌كن سازند و به فراموشي بسپارند. پس از پانزدهم خرداد رژيم در دادگاه‌هاي نظامي خود، گروهي از كساني را كه مانند ساير مردم مسلمان در مبارزه شركت داشتند به محاكمه كشيد و با اعدام دوتن از بارفروشان تهران به نام‌هاي «طيب حاج رضايي» و «حاج اسمعيل رضايي» كه از پيروان امام خميني بودند، اولاً كوشيد تا آنان را عامل اصلي حركت پانزده خرداد قلمداد كرده، و ذهن مردم را از عظمت و اهميت نهضت و رهبري آن منحرف سازد و ثانياً با نشان دادن آشكار و وسيع واقعة اعدام آنان به توده مردم‌، قدرت نمايي كرده و مردم را بترساند. اما نهضت اسلامي امام(ره) كه از فرهنگ الهي چهارده قرن اسلام تغذيه مي‌شد و بر تجربه لااقل يكصدساله ملت ايران از مبارزه مستقيم با استبداد و استعمار استوار بود خاموش نشد و با نفوذ در عمق جامعه و گسترش در سراسر ايران‌، سرانجام دوباره شعله‌ور گرديد و موجب انفجاري عظيم گشت كه به عمر دوهزار و پانصدساله نظام شاهنشاهي در ايران خاتمه داد. براي آشنايي بيشتر با تحولي كه در فاصلة سالهاي 42 تا 57 در ايران روي داد، لازم است به ويژگي‌هاي قيام پانزده خرداد كه به انقلاب اسلامي ايران منتهي شد اشاره كنيم‌.
الف‌: اسلامي شدن مبارزه: پانزده خرداد سرآغاز جنبشي در ميان مردم ايران شد كه صد در صد اسلامي بود. اسلامي بودن اين جنبش به صورت كاملاً مشخص در شخصيت رهبر آن كه مرجع تقليد و فقيه و زعيم حوزه علميه قم بود جلوه‌گر شده بود. با رهبري امام خميني افسانه جدايي دين از سياست كه دهها سال توسط رژيم و دشمنان اسلام تبليغ شده بود، عملاً باطل شد و مردم مسلمان ايران در مبارزه‌اي قدم نهادند كه ادامه آن براي آنها مانند نماز و روزه‌، شرعاً واجب بود. ايدئولوژي و مكتب اين مبارزه‌، اسلام بود و اصول و مباني و انگيزه‌هاي آن از قرآن و سنت پيامبر و معصومين به دست آمده بود.
ب‌: اخلاص و قاطعيت در رهبري: رهبري امام خميني يكي از ويژگي‌هاي مهم نهضت اسلامي ايران بود. رهبري امام‌، اگرچه براي هميشه به جدايي دين از سياست خاتمه داد، اما انگيزة آن هيچ گونه شباهتي با انگيزه‌هاي سياستمداران حرفه‌اي دنيا نداشت‌. بلكه قيامي الهي بود كه از سر اخلاص و براي انجام وظيفه و تكليف شرعي صورت گرفته بود و به قصد قربت به پروردگار آغاز شده بود. امام در طول اين نهضت بارها فرموده‌اند كه ما همانند رسول خدا(ص‌) و ساير انبياي الهي موظف به اداي تكليف هستيم‌، آنچه براي ما در درجه اول اهميت قرار دارد، همين اداي تكليف است نه پيروزي‌. در حقيقت پيروزي واقعي ما در اين است كه توانسته باشيم به وظيفه ديني خود عمل كنيم‌. اين اخلاص به نوبة خود در رهبري امام خميني قاطعيتي پديد آورد كه از عوامل مهم پيروزي نهضت بوده است‌. از آنجا كه امام مبارزه را يك تكليف شرعي مي‌دانند در راه آن هرگز سازش ومماشاتي نشان نداده‌اند، همچنان كه سازش در انجام عبادات معني ندارد.
ج‌: مردمي شدن مبارزه: نهضت پانزده خرداد نهضتي كاملاً مردمي بود. اين نهضت به هيچ قشر خاصي تعلق نداشت‌. بلكه همه قشرها از شهري و روستايي و بازاري و دانشگاهي‌، و زن و مرد و پير و جوان در آن شركت داشتند. آنچه همه اقشار را به ميدان مبارزه كشاند و آنها را به هم پيوند داده بود، اسلام بود. مردمي بودن نهضت نتيجه عمومي بودن و ريشه‌دار بودن مكتب آن بود. رابطه رهبري و توده‌هاي مردم از طريق روحانيون برقرار مي‌شد كه همه جا بودند و در عمق زندگي توده‌هاي مردم با آنان حشر و نشر داشتند. پايگاه اصلي برقراري اين ارتباط نيز مساجد، مجالس ديني و ساير اماكن مذهبي از قبيل زيارتگاه‌ها و حسينيه‌ها بود.
د: مخالف با اصل سلطنت: خصوصيت مهم ديگر نهضت پانزده خرداد اين بود كه برخلاف عموم حركتها و مبارزه‌هاي قبل‌، هدف اصلي را نشانه گرفته بود و شاه را مقصر اصلي مي‌دانست‌. پيش از اين نهضت‌، سياستمداران و مبارزان سياسي يا جرأت مخالفت با اصل رژيم سلطنتي را نداشتند و يا اصولاً به براندازي آن معتقد نبودند و يا احياناً با مطرح كردن شعار «شاه بايد سلطنت كند نه حكومت‌» به وجود شاه مشروعيت مي‌دادند. آنان درصدد بودند تا با انتقاد از دولت و با قوانين انتظامي‌، آزادي هايي كسب كنند و روزنامه و نشريه‌اي داشته باشند و بتوانند نمايندگاني به مجلس بفرستند. آنان مي‌خواستند با بودن ريشه‌، با شاخه مبارزه كنند. اما ويژگي حركتي كه به رهبري امام خميني آغاز شد اين بود كه حرف دل مردم را كه شاه و دربار را عامل فسادهاي داخلي و خيانتهاي بيگانگان مي‌دانستند، شعار خود قرار داده بود و تيشه بر ريشه رژيم پوسيده وكهن و فاسد سلطنتي مي‌زد.
هـ: بيگانه ستيزي: ويژگي چهارم نهضت اسلامي پانزده خرداد اين بود كه هيچ نوع گرايشي‌، نه در مكتب و نه در عمل‌، به بيگانه نداشت‌. اين نهضت به دليل اسلامي بودنش از بطن مردم جوشيده بود. از آنجا كه در انديشه اسلامي نهضت‌، انحرافي از صراط مستقيم الهي وجود نداشت، در خط مشي سياسي و مبارزاتي آن نيز انحرافي به سوي شرق و غرب در كار نبود. امام خميني از همان آغاز امريكا، انگليس و شوروي را عامل بيچارگي مردم ايران معرفي كردند و مبارزه با بيگانگان را آغاز نمودند. مردم ايران عاليترين جلوه استقلال سياسي را كه ناشي از استقلال مكتبي بود در نهضت امام خميني مشاهده مي‌كردند.
و: حضور روحانيت در صحنه مبارزات: خصوصيت ديگر اين نهضت حضور بسياري از روحانيون در صحنه مبارزه بود. اين ويژگي نتيجه مستقيم اسلامي بودن مبارزه بود كه در درجه اول در شخصيت رهبري نهضت جلوه‌گر شده بود و به همين دليل بسياري از روحانيون را به صحنه مبارزه آورده بود. حضور اين روحانيون در نهضت سبب گستردگي و فراگيري نهضت بود، زيرا آنان با همه قشرهاي مردم ارتباط داشتند و در سراسر كشور، از شهرهاي بزرگ تا بسياري از روستاهاي دورافتاده در كنار مردم زندگي مي‌كردند و به دليل اخلاق اسلامي و تقواي خود نزد مردم مورد احترام و اعتماد بودند. روحانيون به اين ترتيب در برقراري ارتباط ميان تودة مردم و رهبري نهضت تأثير بزرگي داشتند.

تأثيرات سياسي و اجتماعي قيام 15 خرداد
نهضت اسلامي پانزده خرداد در جامعه ايران آثار عميقي به جاي گذاشت و در حقيقت سرنوشت سياسي و اجتماعي آينده ايران را ترسيم كرد. پنج تأثير مهم اين نهضت به شرح زير است:
1ـ محو شدن جاذبه گروه‌هاي سياسي: پس از پانزده خرداد، بازار فعاليتهاي سياسي و غيراسلامي و مخصوصاً جريان چپ و ملي گرايي از رونق افتاد. امام خميني در مبارزه‌، آخرين كلام راكه همانا سرنگوني رژيم بود، آشكارا اعلام كرده بود، بنابر اين همه گروه‌هاي سياسي كه به كمتر از اين حد قانع بودند جاذبه سياسي خود را از دست دادند. كمونيسم نيز كه مي‌رفت تا با گذشت ده سال از حوادث 28 مرداد و قبل از آن‌، دوباره در ايران نفسي تازه كند با قيام امام خميني‌، با مانع پرقدرتي مواجه شد كه نيروي آن برخاسته از ملت مسلمان بود و برخلاف كمونيستها به هيچ نيروي خارجي تكيه نداشت‌.
2ـ تكامل مبارزات سياسي و رشد تودة مردم: نهضت پانزده خرداد موجب تكامل مبارزه سياسي مردم شد و رشد و بينش آنان رادر تشخيص هدف اصلي مبارزه افزايش داد. در اثر همين تكامل بود كه پس از پانزده خرداد شعار براندازي رژيم‌، شعار كليه گروه‌هايي شد كه قصد مبارزه سياسي داشتند و اگر گروهي پيدا مي‌شد كه مي‌خواست درچارچوب قانون اساسي و از طريق آزادي‌هاي سياسي مبارزه كند در نظر ملت محافظه كار و سازشكار تلقي مي‌شد. شعار براندازي رژيم‌، پس از پانزده خرداد هدف كليه حركتهايي شد كه مي‌خواستند براي خود پايگاهي مردمي پيدا كنند.
3ـ مذهب‌، مكتب و اسلام به عنوان يك سيستم حكومتي: پيش از پانزده خرداد مذهب درميان بسياري از دانشجويان و تحصيلكرده‌ها و روشنفكران به عنوان مكتبي كه اساس و راهنماي مبارزه محسوب مي‌شد، مورد توجه نبود. تبليغات چند ده ساله استعمار به دست رضاخان و فرزند او و تبليغات كمونيست‌ها كه مذهب را افيون ملتها مي‌دانستند از يك سو و كوتاهي بعضي از روحانيون از سوي ديگر، در ذهن جوانان تصوير غلطي از اسلام به وجود آورده بود. آنان اسلام را مكتبي جامع كه بتواند همه نيازهاي فردي و اجتماعي انسان را برآورده سازد، نمي‌دانستند و حداكثر تصور مي‌كردند دين مجموعه‌اي از آداب و عبادتهاي فردي است كه ارتباطي با مسايل اجتماعي و حوادث جديد روزگار ندارد. وقتي با قيام پانزده خرداد عاليترين مقام مذهبي اسلامي ـ مرجع تقليد ـ عاليترين هدف يعني براندازي رژيم و تأسيس حكومت اسلامي را وجهه همت خود قرار داد و عملاً با تحمل زندان و تبعيد، قدم در ميدان مبارزه نهاد، تبليغات ديرينه استعمارگران وكمونيست‌ها باطل شد و مذهب مانند آتشي كه در زير خاكستر خرافات و اتهامات پنهان مانده باشد، شعله‌ور گرديد و توجه بسياري از جوانان دبيرستاني و دانشگاهي و بسياري از نويسندگان و روشنفكران را به خود جلب كرد. وحدت مقدس روحاني و دانشگاهي و فيضيه و دانشگاه كه از آرمانهاي اصلي انقلاب اسلامي و از اصول اجتماعي مبارزه امام خميني است، در حقيقت با قيام پانزده خرداد پايه گذاري شد.
4ـ برملا شدن چهره منافقانه شاه: با نهضت پانزده خرداد پرده رياكاري از چهره شاه و حكومت او برافتاد و شاه ناچار شد ماهيت ضدديني و ضداسلامي خود را آشكار كند و همين امر يكي از عوامل مهم آگاهي مردم و يكي ازموجبات سقوط وي شد. پيش از پانزده خرداد، از آنجا كه تضاد ميان اسلام و سلطنت به صراحت اعلام نشده بود شاه و ايادي او مي‌توانستند در فرصتهاي مناسب خود را طرفدار اسلام و مرجعيت و روحانيت وانمود كنند و با تظاهر به مذهبي بودن‌، براي خود در ميان توده مردم مسلمان‌، كم و بيش پايگاهي دست و پا كنند. اما پس از پانزده خرداد براي رژيم شاه دو راه بيش باقي نمانده بود؛ يا قبول شكست در برابر نهضت اسلامي و يا مبارزه صريح با اسلام و روحانيت و مرجعيت‌، و شاه ناچار براي نجات خود راه دوم را انتخاب كرد. هرچند كه اين راه‌، با آنكه در ابتدا براي او پيروزي‌هاي زودگذري فراهم آورد، ولي وي رابه صورت قطعي در سراشيب سقوط قرار داد زيرا ماهيت منافقانه وي را برملا ساخت و دشمني وي را با اسلام علني كرد.
5ـ افزايش رشد سياسي در روحانيت و حوزه‌هاي علميه و مردم: با قيام امام خميني‌، روحانيون به سرعت و به مراتب بيش از گذشته وارد صحنه مسايل سياسي ـ اجتماعي شدند و با مسايل مبارزاتي و اجتماعي آشنا گشتند. قبل از آن‌، به دلايل گوناگون‌، مسايل سياسي و اجتماعي براي بسياري از طلاب و روحانيون حوزه‌ها، اولويت نداشت‌، اما وقتي امام‌، با آن سابقه طولاني علم و تقوي و ايمان و تسلط بر معارف اسلامي و فقاهت‌، با استناد به قرآن و سنت، چهره سياسي ـ اجتماعي اسلام را معرفي كرد، انديشه و عمل وي همچون چراغي فرا راه حوزه‌هاي علميه و روحانيوني كه بسياري از آنها از شاگردان خود ايشان بودند قرار گرفت و اين روحانيون به نوبه خود رشد سياسي خود را در ارتباط وسيعي كه بامردم داشتند در مراسم و فضاهاي مذهبي به توده مردم مسلمان انتقال دادند و از اين طريق حساسيت و آگاهي سياسي هم در حوزه‌هاي علميه و هم در ميان توده مردم مسلمان اندك اندك افزايش يافت و تكامل پيدا كرد

 



 

 
 
 
 
 
 
 
 
 

نويسنده:زکیه کاشانی نجفی
 

او می آید....

یا صاحب الزمان رمز ظهور تو ترک گناه و یکدلی و دعای ماست.
سلام مولای من، سلام معشوق عالمیان، سلام انتظار منتظران
می خواهم از جور زمانه بگویم ، می خواهم بگویم و بنویسم از فسادی که جهان را چون پرده ای فراگرفته اما زمان فرصتی است اندک و انسان آدمی است ناتوان. پس ذره ای از درد دلم را به زبان می آورم تا بدانی چقدر دلگیر و خسته ام.
آغاز نامه به جهانبان جهان و جهانیان خدای هر دو جهان:
مولای من می دانی چند سال است انتظار می کشم. از وقتی سخن گفته ام و معنای سخن خود را فهمیده ام انتظارت را می کشم. بیا و این انتظار مرا پایان بده.
خسته ام از دست زمانه ، چقدر جور زمانه را تحمل کنم. چقدر ناله مظلومانه کودکان و معصومانی را که زیر ستم اند بشنوم و سکوت کنم. خودت بیا و این جهان سیاه را پایان بده. بیا و جهان را آباد کن. بیا و از آمدنت جهان را شاد کن. می دانی چند نوجوان هم سن و سال من آواره اند؟ چندین هزار کودک بی پناهند، خودت بیا و پناه بی پناهان باش.
چند پیش بود که خوابت را دیدیم گفته بودی می آیی و به اندازه تمام سال های نبوده ات با من حرف می زنی و به درد دل من گوش می دهی اما تا خواستی بگوئی کی و کجا؟، از خواب پریدم و از آن شب به بعد دیگر نمی خوابم. راستش می ترسم. می ترسم بیائی و من خواب باشم. می ترسم بیائی، همه تو را ببینند و تنها من از دیدنت محروم بمانم. هنوز هم می ترسم...
حس می کنم با این که شبهاست خواب به چشم ندارم اما در خواب غفلتم. بیا و بیدارم کن. بیا و هشیارم کن. بیا و همه جهانیان را از خواب غفلت بیدار کن. همه به خواب سنگین جهل فرورفته اند و صدای مظلومان و دل شکستگان را نمی شنوند. خودت بیا و همه ما را از این کابوس جهانی نجات بده. ای منجی عالمیان ، جهان در انتظار توست مسافر من !
نیستی و ببینی مردم روز میلادت یعنی رمز عشق پاک چه می کنند؟ چگونه بغض سنگین خود را در گلو نگه داشته اند و انتظار می کشند. منتظرند تا کی بیاید و جهان را از عدل پرکند. کسی بیاید و به این جهان بی اساس پایان دهد بیا تا بعد از این در کوچه های غریب شهر روز میلادت را با بودنت جشن بگیریم و خیابان های تاریک و ظلمات را با نور بودنت چراغانی کنیم. بیا و ببین مردم روز آمدنت چه می کنند؟
روز جمعه، روز خودت، روز منتظرانت به سراغ حافظ رفتم تا با فالی دلِ شکسته و سینه ی زخمی ام را مرهمی باشم. می دانی چه آمد؟ یوسف گم گشته باز آید به کنعان غم مخور....
نه غم می خورم، نه غم می خورم بخاطر روزهایی که نبوده ای تا لحظات تلخ غم را کنارم باشی. نبوده ای تا ندای مظلوم را بشنوی و ظالم را نابود سازی.
غم می خورم به خاطر روزهایی که به یادت نبوده ام و با گناه شب شده اند. همان روزهایی که در تقویم خاطره هها در منجلاب گناه و زشتی با قلم جهل ثبت کرده ام.«بهترین روز» اما براستی جز جهل نبود بهترین روز تنها روز ظهور توست. کی می آید؟ کی می شود که با قلم عقل و راستی بر صفحه دل حک کنم و با صدای بلند فریاد بزنم و به گوش جهانیان برسانم.
«بهترین روز ، روز ظهور مولاست»
با تمام جهل و مستی تصمیم گرفته ام دفترچه رزوگار را با پاک کنِ مهر و عطوفت پاک کنم و از اول با نام تو روزگار را آغاز کنم. هنوز در نخستین صفحات آن مانده ام و مطلبی برای نوشتن ندارم. تا پایان نوشتن انتظارت می کشم.
دیوانه مسلمانی که در روزهای انتظار هزار بار به دیوانگی اش ایمان می آورد....

 


گفتند درباره ي تو عاشقانه ننويسيم حيف است، كم است،

براي تو آري ، اما براي من؟


عاشقانه هايم تنها براي توست،

براي تو كم است از تو سرودن، براي من اما همه چيز است.

اي تنها بهانه ي ماندن! اي تنها رابط ميان ما و آسمان! نيامدي اين جمعه هم پدر،

نيامدي صاحبم، امامم، آقاي من، مولا ...

نيامدي...



 



آه ازين چشم هاي بي لياقت

تو باشي و ما تو را نبينيم!؟

آه ازين دل بي لياقت

تو غريب باشي و ما را غم نباشد!؟

آه ازين همه بي غيرتي

تو « هل من ناصر » بگويي و ما اين همه كر!؟


چند جمعه مانده تا لايق شدنمان ارباب؟

براي بيداريمان دعا مي خواني دلشكسته ي من؟


 



چقدر از آسمان دورم

چقدر رنگ زمين گرفته دلم

چقدر غرق ظلمتم، چقدر دلتنگ نورم

از آسمان به زمين نيامديم براي رنگ زمين گرفتن

اينجا قرار بود نقطه ي پروازم شود تا خدا،

اينجا قرار بود هماني شوم كه او مي پسندد.

خودش تو را به يادم اورد ، خودش تو را در دلم نشاند

دلم به دستت اي رابط ميان زمين و آسمان، اي امام هدايت، اي مهدي

دلم به دستت

 

محمدرضا فلاحتی:www.falahati.loxblog.com



 

چنين گفت آدم عليه السلام كه شد باغ رضوان مقيمش مقام كه با روى صافى و با راى صاف زهر جانبى مى‏نمودم طواف يكى خانه در چشمم آمد ز دور برونش منور ز خوبى و نور زتابش گرفته رخ مه نقاب ز نورش منور رخ آفتاب كسى خواستم تا بپرسم بسى بسى بنگريدم نديدم كسى سوى آسمان كردم آنگه نگاه كه اى آفريننده مهر و ماه ضمير صفى از تو دارد صفا صفا بخشم از صفوت مصطفى! دلم صافى از صفوت ماه كن ز اسرار اين خانه آگاه كن ز بالا صدائى رسيدم بگوش كه يا اى صفى آنچه بتوان بگوش! دعايى ز دانش بياموزمت چراغى ز صفوت برافروزمت بگو اى صفى با صفاى تمام بحق محمد عليه السلام بحق على صاحب ذوالفقار سپهدار دين شاه دلدل سوار بحق حسين و بحق حسن كه هستند شايسته ذو المنن بخاتون صحراى روز قيام سلام عليهم عليهم سلام كز اسرار اين نكته دلگشاى صفى را ز صفوت صفايى نماى صفى چون بكرد اين دعا از صفا درودى فرستاد بر مصطفى در خانه هم در زمان باز شد صفى از صفايش سر انداز شد يكى تخت در چشمش آمد ز دور سرا پاى آن تخت روشن ز نور نشسته بر آن تخت مر دخترى چو خورشيد تابان بلند اخترى يكى تاج بر سر منور ز نور ز انوار او حوريان را سرور يكى طوق ديگر بگردن درش بخوبى چنان چون بود در خورش دو گوهر بگوش اندر آويخته ز هر گوهرى نورى انگيخته صفى گفت‏يا رب نمى‏دانمش عنايت‏بخطى كه بر خوانمش خطاب آمد او را كه از وى سؤال بكن تا بدانى تو بر حسب و حال بدو گفت من دخت پيغمبرم باين فر فرخندگى در خورم همان تاج بر فرق من باب من دو دانه جواهر حسين و حسن همان طوق در گردن من على است ولى خدا و خدايش ولى است چنين گفت آدم كه اى كردگار درين بار گه بنده راهست‏بار مرا هيچ از اينها نصيبى دهند ازين خستگيها طبيبى دهند خطابى بگوش آمدش كاى صفى دلت در وفاهاى عالم و فى‏كه اينها به پاكى چو ظاهر شوند بعالم به پشت تو ظاهر شوند صفى گفت‏با حرمت اين احترام مرا تا قيام قيامت تمام

مهمانى كردن فاطمه جناب پيغمبر را

باز بر اطراف باغ از چمن گل عذار مجمره پر عود كرد بوى خوش نو بهار مقنعه بر بود باد از سر خاتون گل برقع خضرا گشود از رخ گل پرده‏دار مريم دوشيزه بود غنچه ز آبستنى در پس پرده ز دلتنگى خود شرمسار سر و سهى ناز كرد سركشى آغاز كرد سنبل تر باز كرد نافه مشك تتار گل چه رخ نيكوان تازه و تر و جوان مرغ بزارى نوان بر طرف مرغزار بر صفت‏حسب حال گشته قوافى سگال بلبل وامق عذار بر گل عذرا عذار ناله كنان فاخته تيغ زبان آخته سرو سرافراخته چون قد دلجوى يار باد رياحين فروش خاك زمين حله پوش لاله شده جرعه نوش در سر نرگس خمار برق ثواقب فروغ تيغ كشان از سحاب ز آتش دل ميغ را چشم سيه اشكبار از پى زينت گرى لعبت ايام را لاله شده سرمه‏دان گل شده آيينه دار از دل خاراى سنگ آمده بيرون عقيق لاله رخ افروخته بر كمر كوهسار بوى بنفشه بباغ كرده معطر دماغ لاله خور زين چراغ در دل شبهاى تار يا قلم من فشاند بر ورق گل عبير يا در جنت گشاد خازن دار القرار يا مگر از تربت دختر خير البشر باد سحرگه فشاند بر دل صحرا غبار مطلعة الكوكبين نيرة النيرين سيدة العالمين بضعه صدر الكبار ماه مشاعل فروز شمع شبستان او ترك فلك پيش او جاريه پيش كار ريشه كش معجرش مفتخرات الخيام رايحه چادرش نفحه عود و قمار كسوت استبرقش اطلس نه توى چرخ سندس والاى او شعرى شعرى شعار بردگى عصمتش پرده نشينان قدس كرده بخاك درش خلد برين افتخار رفته بجاروب زلف خاك درش حور عين طره خوشبوى را كرده از آن مشكبار آنچه ز گرد رهش داده برضوان نسيم روشنى چشم را برده حوارى بكار در حرم لايزال از پى كسب كمال خدمت او خالدات كرده بجان اختيار مطبخيان سپهر هر سحرى مى‏نهند بر فلك از خان او قرصه گاور سه دار با شرف شرفه طارم تعظيم او كنگره نه فلك كم ز يكى كو كنار در حرم عرش او از پى زينتگرى هندوى شب و سمه كوب صبح سپيداب كار زهره جادو فريب از سر دست آمده پيش كش آورد پيش هديه او را سوار معجر سر فرقدين تحفه فرستاده پيش مشترى انگشترى داده و مه گوشوار زهره بسوى او رفت‏بدار السرور بست‏بمشاطگى در كف حوران نگار در شب تزويج او چرخ جواهر فروش كرد بساط فلك پر درر آبدار پرده نشينان غيب پرده بياراستند گلشن فردوس شد طارم نيلى حصار بس كه جواهر فشاند كوكبه در موكبش پرده گلريز گشت پر گهر شاهوار مشعله داران شام بر سر بام آمدند مشعله افروز شد هندوى شب زنده‏دار گشت مزين فلك سدره نشين شد ملك تا همه روحانيان يافت‏بيكجا قرار جل تعالى بخواند خطبه تزويج او با ولى الله على بر سر جمع آشكار روح مقدس گواه با همه روحانيان مجمع كروبيان صف زده بر هر كنار خازن دار الخلود خلد جنان در گشود تا بتوانند كرد زمره حوران نظار همچو نسيم بهشت‏خواست نسيمى ز عرش كز اثر عطر او گشت هوا مشكبار باد چو در سدره زد بر سر حوراى عين لؤلؤ و مرجان بريخت از سر هر شاخسار خيمه نشينان خلد بسكه بچيدند در مر همه را گشت پر معجر و جيب و كنار اينت عروسى و سور اينت‏سراى سرور اينت‏خطيب و گواه اينت طبق با نثار اى بطهارت بتول لاله باغ رسول كوكب تو بى فضول عصمت تو بى عوار بابك بدر الدجا زوجك خير التقى انك فخر النسا چشم و چراغ تبار مقصد عالم توئى زينت آدم توئى عفت مريم توئى اخير خير الخيار مام حسين و حسن فخر زمين و زمن همسر تو بو الحسن تازى دلدار سوار اى كه ندارى خبر از شرف و قدر او يك ورق از فضل او فهم كن و گوش دار بر ورقى يافتم از خط باباى خويش راست چو بر برگ گل ريخته مشك تتار بود كه روزى رسول بعد نماز صباح روى بسوى على كرد كه اى شهسوار هيچ ط‏عاميت هست تا بضيافت رويم نام تكلف مبر عذر توقف ميار گفت كه فرماى تا جانب خانه رويم خواجه روان گشت و شاه بر اثرش اشكبار زانكه بخانه طعام هيچ نبودش گمان تا بدر خانه رفت جان و دل از غم فكار پيش درون شد على رفت‏بر فاطمه گفت پدر بر در است تا كند اينجا نهار فاطمه دلتنگ شد زانكه طعامى نبود كرد اشارت بشاه گفت پدر را درار با حسن و با حسين هر دو به پيش پدر باش كه من بنگرم تا چه گشايد ز كار خواند انس را و داد چادر عصمت‏بدو گفت‏ببازار بر بى جهت انتظار تا بفروشم بزرو ز ثمن آن برم طرفه طعامى لطيف پيش خداوندگار شد پدرم ميهمان چادر من بيع كن از ثمن آن برم زود طعامى بيار چادر پشم شتر بافته و تافته از عمل دست‏خود رشته و را پود و تار چادر زهرا انس برد و بدلال داد بر سر بازار شهر تا كه شود خواستار مرد فروشنده چون جامه ز هم باز كرد يافت از و شعله نور چو رخشنده نار جمله بازار از آن گشت پر از مشغله زرد شد از تاب او بالش خور برمدار يكدو خريدار خواست و آن سه درم خواستند وان سه درهم را نكرد هيچكس آنجا چهار بود جهودى مگر بر در دكان خويش مهتر بعضى يهود محتشم و مالدار چادر و دلال را بر در دكان بديد نور گرفته از و شهر يمين و يسار خواجه بدو بنگريست گفت كه اين جامكك راست‏بگو آن كيست راست‏بود رستگار گفت كه چادر انس داده بمن زو بپرس واقف اين چادر اوست من نيم آگه ز كار گفت انس را جهود قصه چادر بگوى گفت تو گر ميخرى دست ز پرسش بدار گفت‏بجان رسول آنكه تو يارويى كين خبر از من مپوش راز نهفته مدار سر بسوى گوش او برد بآهستگى گفت‏بگويم ترا گر تو شوى راز دار چادر زهراست اين دختر خير الورى فاطمه خير النساء دختر خير الخيار شد پدرش ميهمان هيچ نبودش طعام داد بمن چادرش از جهة اضطرار تا بفروشم بزر و ز ثمن آن برم طرفه طعامى لطيف پيش خداوندگار خواجه دكان نشين عالم تورية بود ديد بسوى كتاب ديده چو ابر بهار از صحف موسوى چند ورق باز كرد تا كه بمقصد رسيد مرد صحايف شمار رو بسوى انس كرد كه اين جامه من از تو خريدم بچار پاره درم يكهزار قصه اين چادر پرده نشين رسول گفته بموسى بطور حضرت پروردگار گفته كه پيغمبر دور پسين را بود پرده نشين دخترى فاطمه با وقار روزى از آنجا كه هست مقدم مهمان عزيز مر پدرش را فتد بر در حجره گذار فاطمه را در سرا هيچ نباشد طعام تا بنهد پيش باب خواجه روز شمار چادر عصمت‏برند تا كه طعامى خرند وز سه درم بيش و كم كس نبود خواستار مخلص من دوستى چار هزارش درم بدهد و در وجه آن نقره بوزن عيار ذكر قسم ميكنم من بخدائى خويش از قسمى كان بود ثابت و سخت استوار عزت آن چادر از طاعت كروبيان پيش من افزون بود از جهت اقتدار خاصه ترا يكهزار درهم ديگر دهم ليك مرا حاجتيست گر بتوانى برآر من چو نبى را بسى كرده‏ام ايذا كنون هست‏سياه از حيا روى من خاكسار روى بدو كردنم،روى ندارد و ليك در حرم فاطمه خواهش من عرضه دار گر بغلامى خويش فاطمه بپذيردم عمر بمولائيش صرف كنم بنده وار رفت انس باز پس تا بحريم حرم بر عقب او جهود با دل اميدوار گفت انس را يهود چون برسى در حرم خدمت او عرضه كن تا كه مرا هست‏بار؟ رفت انس در حرم قصه به زهرا بگفت گفت كه تا من پدر را كنم آگه زكار فاطمه پيش پدر حال يهودى بگفت گفت پذيرفتمش گو انس او را درآر شد انس آواز داد تا كه در آيد يهود يافته اندر دلش نور محمد قرار سر بنهاد آن جهود بر قدم عرش سا كرد ز خاك درش فرق سرش تا جدار لفظ شهادت بگفت‏باز برون شد ز كو طوف كنان بر زبان نام خداوندگار چون بغلامى تو معتقد و مخلصم در حرمت زان يهود حرمت من كم مدار تا كه بود نور و نار روشن و سوزنده باد قسم محب تو نور قسط عدوى تو نار مى‏شد و ميگفت كيست همچو من اندر جهان از عرب و از عجم دولتى و بختيار فاطمه مولاى من دختر خير البشر من بغلامى او يافته اين اعتبار بر سر بازار و كوى بود در اين گفت و گوى تا كه بگسترده شد ظله نصف النهار چار هزار از يهود هشتصد و افزون برو مؤمن و دين ور شدند عابد و پرهيزگار روح قدس در رسيد پيش رسول خدا گفت هزاران سلام بر تو ز پروردگار موجب و مستوجب خشم خدا گشته بود چند هزار از يهود چند هزار از نصار بركت مهمانى دختر تو فاطمه داد زنار سموم اين همه را زينهار اى كه بعصمت توئى مطلع انوار قدس از زلل و معصيت دامن تو بى غبار ورد زبان ساخته نعمت تو ابن حسام تا بودش در بدن مرغ روان را قرار

نويسنده: سيد جعفر شهيدى

  



 

 
 
میلادحضرت زهرا
 
 

چند روزي است سرم روي تنم مي افتد

دست من نيست كه گاهي بدنم مي افتد

گاهي اوقات كه راه نفسم مي گيرد

چند تا لكه روي پيرهنم مي افتد

بايد اين دست مرا خادمه بالا ببرد

من كه بالا ببرم مطمئنم مي افتد

دست من سر زده كافيست تكانش بدهم

مثل يك شاخه كنار بدنم مي افتد

دست من نيست اگر دست به ديوار شدم

من اگر تكيه به زينب بزنم مي افتد

سر اين سفره محال است خجالت نكشم

تا كه چشمم به دو چشم حسنم مي افتد

هر كه امروز ببيند گره مويم را

يا ديروز من و سوختنم مي افتد

چند روزي ست كه من در دل خود غم دارم

دو پسر دارم و اما كفني كم دارم





 

 



حضرت حجت الاسلام والمسلمین حاج آقا انتصاریان ریاست محترم بنیادشهیدانقلاب اسلامی شهرستان دلیجان که به دعوت کانون فرهنگی هنری به روستای قالهر تشریف آورده بودند درجلسه کانون که برای برنامه ریزی جشن میلادحضرت فاطمه زهرا (س) ومیلاد امام خمینی (ره) وسالروزآزادسازی خرمشهر تشکیل شده بودشرکت نمودند.

ابتدای جلسه اسماعیل سهرابی مدیرکانون ضمن خوش آمدگویی خدمت ریاست محترم بنیاد شهید انقلاب اسلامی دلیجان اهم فعالیت های کانون راتشریح نمودند.

حاج آقا انتصاریان نیز ضمن تقدیراز اعضای کانون دربیاناتی ایراد نمودند:

مراحل تکامل وزنئگی انسان هشت دنیا است

دنیای اول سلم است

دنیای دوم رحم مادراست انسان دراین دو دنیاهیچ اختیاری ازخود ندارد.

دنیای سوم انسان همین دنیای  فانی است که درآن زندگی می کنیم دراین دنیا انسان دارای اختیار است می تواند راه سعادت راب÷یماید هم می تواند راه عقاب وعذاب را.

اگربه انسانی که درون رحم مادراست بگویند وارد دنیایی می شوی که درآن دنیا آسمان است کوه است ماشین است هیچ باور نمی کند

وقتی وارد این دنیا می شود باور میکند دراین دنیا هم اگربه انسان  بگویند دنیای دیگری است که درآن بهشت است وجهنم است وحساب وکتاب است شاید بعضی ها باورنکنند.

ما بعد ازاین دنیا چند جای دیگرباید برویم اولین جایی که بعد ازاین دنیا باید برویم عالم برزخ است عالم برزخ مقدارش مشخص نیست .اما مقدار انسان درعالم برزخ عذاب دارد یا آسایش وآرامش بستگی به اعمالش دارد.

بعداز عالم برزخ وارد عالم محشر میگردیم عالم محشر ÷نجاه هزار سال به طول می انجامد این آیه قرآن است در سوره معارج فرموده ÷نجاه هزار سال درآن مکان معطل می شوی ÷نجاه سوال می ÷رسند که برای جواب هرسوال هزارسال باید جواب بدهی آن هم خیلی اوضائ سختی دارد یعنی زمین داغ خورشید ÷ایین می آیدهر انسانی عرق می ریزد بدن هم لخت است یه دنکته ای که آن جا خیلی مهم است می گویند آن جا روز قیامت بعضی افراد آنقدر زیر ÷اهایشان گرم است که روی ÷ای دیگران می ایستند برای این موضوع یک مثال بزنم ÷یامبر اکرم (ص) سلمان وابوذر را ئعوت کرد مقداریک درهم به هرکدام ÷ول داد وفرمود این ÷ول برای شما هرگونه که مایلید آن راخرج کنید.

بعد از یک هفته ÷یامبر آنها را دعوت کرد سنگی رامیان آفتاب درکنار خانه خدا گذاشت به سلمان فرمودند سلمان بر روی سنگ برو  وبگو آن یک درهم را چگونه خرج کردی سلمان بر روی سنگ رفت وگفت مقداری راخرج کردم مقداری قرض دادم مقداری اما در این هنگام ازگرمی سنگ ÷اهایش سوخت واز روی سنگ ÷ایین آمئ بعد نوبت ابوذر شد ابوذر رفت بر روی سنگ ایستاد وگفت یا رسول الله یک درهم را در راه خدا دادم واز روی سنگ ÷ایین آمد.

رسول خدا به سلمان فرمودندببین سلمان ابوذر که ÷ول را در راه خدا خرج کرده بود راحت جواب داد واز روی سنگ ÷یین آمداما شما نرسیدی بگویی آن مقدارباقی مانده راچه کار کردی  روز قیامت خیلی داغ تر از این سنگ است حتی ÷ول حلالی هم که خرج می کنی باید بگویی کجا خرج کردی

بعد ازعالم محش نوبت به ÷ل صراط می رسد ÷ل صراط چیست ؟ جهنم گودالی است که این ÷ل بر روی آن بسته شده است وزیر آن جهنم است که هفت طبقه دارد درهای آن همه بر روی هم باز می شوند وباید از آن گذر کنی طول این ÷ل به اندازه مقدار عمری است که در این دنیا زندگی کرده ای وعرض آن از موی سر باریکتر است واز شمشیر برنده تر است وازسرب داغ سوزان تر است .هنگامی که انسان می خواهد از÷ل به ÷ایین سقوط کند میبیند یک موجود سفید ÷وش معطر آمد وزیر بازویش را گرفت واورا بلند کرد. از اوسوال می کند که تو چه کسی هستی که در اینجا به فریاد من می رسی می گوید من نماز توهستم بار دیگر سوال می کند می گوید من روزه ات هستم خلاصه همه اعمال خوب انسان درعبور انسان از÷ل صراط به فریادش می رسند.

بعداز اینکه از ÷ل صراط گذشتیم به در دروازه بهشت می رسیم .

 در÷ایان حاج آقا انتصاریان اعلان آمادگی بنیاد شهید رابرای همکاری با کانون قالهر ئر زمینه های ترویج فرهنگ ایثار وشهادت اعلان نمودند.

س÷س برنامه های مفصلی برای شب وروز ولادت حضرت فاطمه (س) وتولد امام خمینی وروز سوم خرداد روز آزاد سازی خرمشر تهیه وآمائه اجرا گردید.



ميلاد امام خميني (ره)
 
  آن روز كه فرزند "سيد مصطفي" به دنيا آمد، مصادف با 20 جمادي الثاني 1320 قمري سالروز ولادت حضرت فاطمه زهرا (س) بود. مولود اين روز، هديه‌اي به جهانيان بود؛ شخصي كه قافلۀ بشري را به سوي نور خواهد برد. پدرش، نام «روح الله» را برايش برگزيد. مادر محترمه­اش، «هاجر احمدي» بود.[1] پدرش، يك روحاني شجاع و مشهور در خمين و روستاهاي اطرافش بود. او نزد مردم، عالمي محترم و مقبول بود و نفوذ كلمه داشت. در روزگار ايشان، خان‌ها بر مردم حكومت مي‌كردند؛ يعني در هر منطقه، يك يا چند خان بودند كه مالك آن منطقه به حساب مي‌آمدند و همه كارها تحت فرمان آنها انجام مي‌شد. پدر "روح الله"، همواره در برابر ظلم‌ها و ستم‌هاي خان‌ها مي‌ايستاد. قلدرها و گردن كلفت‌ها هميشه مراقب كارهاي خود بودند، تا مبادا "سيد مصطفي" را در برابر خود ببينند. "سيد مصطفي" نه تنها از حق خود، بلكه از حقوق ساير انسان‌هاي ضعيف دفاع مي‌كرد.
  ايشان، با زبان، قلم و گلوله در برابر اشرار و بدكاران مي‌ايستاد و از آنان نمي‌هراسيد. شايد از اين نظر، "سيد روح الله" بيشتر از ساير برادران و خواهرهايش، خصوصيات پدر را به ارث برده بود.[2]
 
شهادت پدر
  ايستادگي "سيد مصطفي" در برابر خان‌هاي كوچك و بزرگ خمين، عرصه را بر آنان تنگ كرده بود. چند ماه از تولد "روح الله" نگذشته بود كه صداي شليك گلوله‌اي در كوره راه كوهستان‌هاي ميان خمين و اراك پيچيد و به دنبال آن، مردي سرفراز، بر خاك افتاد. مزدوران خان‌ها، بي خبر و ناجوانمردانه، وي را هدف قرار دادند و او را به شهادت رساندند.
  وقتي خبر شهادت آن سيد مبارز را همه شنيدند، "روح الله" بيش از 5 ماه نداشت.[3] خبر شهادت پدر امام، در شهرهاي اطراف پيچيد و همهء ‌مظلومان و بي‌پناهان را ناراحت كرد. علماي شهرها، بيكار ننشستند و از حاكم اراك خواستند تا هر چه زودتر، قاتل و يا قاتلان او را دستگير كند. حاكم اراك نيز، حكم بازداشت قاتل و يا قاتلان را صادر كرد و بلافاصله مأموراني را براي دستگيري او به منطقه فرستاد. مأموران حاكم، پس از مدتي تعقيب و گريز، قاتل را در قلعه‌اي قديمي به دام انداختند. او تسليم نمي‌شد؛ ولي بعد از چند ساعت تيراندازي، سرانجام، مأموران او را دستگير كردند و به تهران فرستادند.[4]
 
 
 
مجازات قاتل
  علما و برخي افراد ديگر كه "سيد مصطفي" را مي‌شناختند، خواستار مجازات قاتل شدند و در اين راه، تمام تلاش خود را به كار بستند؛ چند نفر از خانوادۀ شهيد هم به تهران آمده بودند تا مجازات قاتل را از قاضي بخواهند. در مقابل حاميان قاتل و اربابان مي‌كوشيدند تا او به اعدام محكوم نشود. سرانجام، تلاش‌هاي بسيار هواداران و خانوادۀ آن شهيد، ثمر داد و حكم قاتل صادر شد. او را در مقابل مجلس شوراي ملي در ميدان بهارستان بر دار آويختند.[5]
"سيد روح الله" بزرگ و بزرگ‌تر شد، بدون خاطره‌اي از پدر، تنها چيزي كه وجود او را گرم مي‌كرد، آوازۀ بزرگي‌ها و شجاعت‌هاي پدرش از زبان اطرافيان بود. او تعريف‌هاي ديگران را مي‌شنيد و سيماي مهربان، صداي گرم و نگاه نوازشگر پدر را در ذهن خويش مجسم مي‌كرد.
 
تحصیلات
  او آرام آرام بزرگ شد و به سن تحصيل رسيد. طبق رسم آن زمان، وي را به مكتب خانه فرستادند. او در 7 سالگي توانست قرآن خواندن را ياد بگيرد. سپس به يادگيري ادبيات عرب پرداخت. در كنار ادبيات عرب، خوشنويسي را هم مي‌آموخت. برادر بزرگش يعني "آيت الله مرتضي پسنديده"، معلم خوشنويسي او بود. او تا 19 سالگي در خمين تحصيل كرد؛ اما براي ادامۀ تحصيل به اراك رفت. او طلبه‌اي بسيار باسواد، پرتلاش و مرتب بود و با عشق و علاقه تحصيل مي‌كرد. افزون بر اينها، اخلاق نيكويش، همه را مجذوب و علاقمند او كرده بود.
  "سيد روح الله" در اراك با استادي بزرگ به نام "آيت الله شيخ عبدالكريم حائري" آشنا شد. آن استاد بزرگوار مدتي بعد و به دعوت علماي قم، به آن ديار رفت و در آنجا يكي از بزرگ‌ترين حوزه‌هاي علميه جهان اسلام را تأسيس كرد.[6] در نتيجه، حضرت امام هم، همراه عده‌اي از طلاب و روحانيون جوان به قم هجرت كردند تا هم در كنار بارگاه "حضرت معصومه" «سلام الله عليه» باشند و هم از وجود استاد خويش بهره بگيرند.[7] 
  به هر حال، "آقا روح الله"، خدمت استاد بزرگوارش رشد كرد و از خرمن دانش او خوشه چيد. هوش سرشار، پشتكار، نظم و ساير سجاياي اخلاقي‌اش سبب شده بود، تا محبوب همگان باشد و ديگران به وي احترام بگذارند؛ ولي هيچ كس نمي دانست كه دايرۀ محبوبيت وي تا به چه اندازه‌اي گسترده خواهد شد. هيچ كس باور نمي‌كرد كه او مدتي بعد، رهبري قيامي مردمي را به به دست خواهد گرفت، رژيم منحوس پهلوي را سرنگون خواهد كرد و انقلابي را بر مبناي اسلام بنيان خواهد نهاد.
  سخن گفتن از همۀ ابعاد وجود "امام خميني" «قدس سره شريف» در يك مقالۀ مختصر، آسان نيست. با توجه به روز ميلاد بانوي آفتاب و تولد ايشان، اكنون به ذكر خاطراتي از آن انسان والامقام مي‌پردازيم:
 
1. شوخي و مزاح با خانواده
  يكي از مستخدمان حضرت امام (ره) مي‌گويد:« بعد از ظهرها كه مي‌شد، خانوادۀ‌ امام، نوه‌ها، دخترها و عروس ايشان مي‌آمدند و دور معظم له مي نشستند و چنان با امام، گرم مي‌گرفتند و شوخي و مزاح مي‌كردندكه تصور چنين حالتي براي يك رهبر سياسي، با آن همه گرفتاري، شايد غيرممكن مي‌نمود.»[8]
 
2. سوريه
  يكي از نوه‌هاي امام به نام "مسيح" از جبهه برگشته و خدمت پدربزرگ رسيده بود. اما براي شوخي، به او گفتند:« تو شهيد نشدي كه بنياد شهيد ما را يك سفر به سوريه بفرستد؟!»[9] 
 
3. تبسم هميشگی
    يكي از نوه‌هاي حضرت امام مي‌گفت:« معمولاٌ اوقات استراحت امام نزد ايشان مي‌رفتم. گاهي اوقات قبل از نماز مغرب و عشا و گاهي بعد از اخبار و گاهي هم صبح‌ها قبل از رفتن به مدرسه. وقتي وارد اتاق ايشان مي‌شدم، احساس مي‌كردم امام سراپا غرق در شادي شده‌اند و با لبخندي جواب سلام مرا مي‌دهند..اين لبخند شيرين آقا، هيچ گاه فراموشم نخواهد شد. البته امام در هنگام ديدار با نزديكان خويش، همين گونه عمل مي‌كردند و هيچ تفاوتي در ابراز علاقه‌شان ديده نمي‌شد.[10] 
 


[1] . علي حائري و همكاران، روزشمار قمري، ص 170؛ اول، مركز پژوهش‌هاي اسلامي صدا و سيما، 1381 ش.
[2] . اميرحسين فردي، امام خميني، ص 11-13 ، چهارم، تهران، وزارت آموزشي و پرورشي، 1380 ش.
[3] . همان، ص 7.
[4] . همان، ص 13.
[5] . همان، ص 14.
[6] . ابوالقاسم گرجي، تاريخ فقه و فقها، ص 289، دوم، تهران، سمت، 1377 ش، و امير حسين فردي، امام خميني، ص 16.
[7] . علي حائري و همكاران، روزشمار شمسي، ص 216، مركز پژوهش‌هاي اسلامي صدا و سيما، اول، 1382 ش.
[8] . احمد لقماني، خنده، شوخي، شادماني، ص 64، اول، سابقون، 1380 ش.
[9] . غلامعلي رجايي، برداشت‌هايي از سيرۀ امام خميني (ره) ، ج 1، ص 35، پنجم، 6 و ج ، 1384 ش. 
[10] . احمد لقماني، خنده، شوخي شادماني، ص 69


 

يا زهرا

مدت‌ها بود كه زنان عرب از خدیجه همسر گرامی رسول خدا صلی الله علیه و آله به خاطر ازدواج با آن حضرت، فاصله گرفته بودند.

هاله‌ای از غم و اندوه او را گرفته بود و در خانه هیچ مونسی نداشت تا در نبود پیامبر صلی الله علیه و آله با او انس بگیرد كه ناگه سكوت مطلق شكسته شده و جنین با مادر خود سخن گفته و دلداریش می‌دهد. این بماند كه در این مدت با مادر خود چه می‌گفت و چه می‌شنید زیرا تاریخ به درستی از این گفتگوهای اسرارآمیز پرده بر نداشته چرا كه مادر مؤ منان آن را در هاله‌ای از ابهام گذارد. راستی این جنین كیست و حقیقت او چیست كه ماهها با مادر سخن می‌گوید و او آنها را از پیامبر صلی الله علیه و آله كتمان می‌كند.

نوشته‌اند روزی پیامبر صلی الله علیه و آله وارد خانه شد شنید كه خدیجه با كسی سخن می‌گوید! از روی تعجب پرسید: ای خدیجه! با كه سخن می‌گویی؟!

گفت: با این جنین كه در شكم دارم، اوست كه با من سخن می‌گوید و مایه انس من شده است .

پیامبر فرمود: ای خدیجه بدان این جبرئیل است كه به من می‌گوید: این جنین دختر است و خداوند نسل مرا از او قرار داده و از نسلش امامانی به عنوان جانشین من معین خواهد كرد.(1)

آری؛ جهان در انتظار مقدم عالی‌ترین نمونه زن بود كه تاكنون به خود ندیده بود، كه با میلادش برای زنان عالم هستی، الگو و اسوه قرار گیرد.

و اینك ... نزدیك زایمان خدیجه شده،از زنان عرب درخواست كمك كرد، اما آنها از روی كینه و دشمنی كه با وی داشتند پاسخ منفی دادند و از هر گونه كمك امتناع ورزیدند.

او در این فكر بود كه چه كند و چه كسی در این مشكل به كمكش ‍ می‌شتابد... ناگهان حضور چهار زن بلند بالای سیاه چهره را كه گویا از زنان بنی هاشم بوده باشند، در خانه احساس نمود.

خدیجه از دیدن آنها لرزه بر اندامش افتاد چرا كه تا كنون آنها را ندیده بود...یكی از آنها گفت: ای خدیجه! غم مخور؛ چرا كه ما فرستادگان پروردگار تو می‌باشیم ما خواهران تو هستیم . من ساره و این آسیه دختر مزاحم و آن مریم و آن یكی كلثم خواهر موسی بن عمران است . خدای ما را فرستاد تا در امر زایمان تو را یاری نماییم .

پیامبر (صلی الله علیه و اله و سلم) فرمود: ای خدیجه بدان این جبرئیل است كه به من می‌گوید: این جنین دختر است و خداوند نسل مرا از او قرار داده و از نسلش امامانی به عنوان جانشین من معین خواهد كرد

این چهار زن در طرف راست و چپ و پیش رو و پشت سر خدیجه قرار گرفتند، لحظاتی چند این مولود با سعادت قدم به عرصه گیتی نهاد...آن مولود فاطمه بود... او بدنیا آمد تا زمین را نورانی كند، پس از آن كه آسمانها را از نور خود منور ساخته بود.از این روی به هنگام ولادت فاطمه نوری از وجودش پدیدار شد كه تمام خانه‌های مكه را در هاله‌ای از نور فرو برد و در شرق و غرب عالم هستی جایی نبود كه نور فاطمه در آن جا نتابیده باشد.

فاطمه علیهاالسلام را با كوثر شستشو داده و در دو پارچه سفید پیچیده و از او خواستند تا سخن گوید.

فاطمه به اراده پروردگار، لب به سخن گشوده و رسالت و پیامبری محمد مصطفی صلی الله علیه و آله و ولایت علی علیه السلام و امامت یازده فرزندش را گواهی داد.(2)

مورخان سال روز میلاد با سعادت فاطمه را بیستم ماه جمادی امثالی سال پنجم بعثت نگاشته اند.

مرحوم مفید درباره این روز مبارك می‌نویسد:

روز بیستم ماه جمادی الاخر روزی است كه فاطمه زهرا علیهاالسلام دختر رسول خدا صلی الله علیه و آله متولد گردید و آن روزی است كه همه ساله شادی و سرور مؤ منین تجدید می‌شود، از این روی مستحب است كه در روز میلاد فاطمه علیهاالسلام كارهای نیك انجام پذیرد و صدقه به فقرأ و مساكین داده شود.(3)

 

پی‌نوشت‌ها:

1- الخرایج و الجرایج ، ج 2، ص 524.

2- همان

3-مسار الشیعه ، ص 31

 

منبع:

فاطمه علیها سلام الگوى حیات زیبا

محمد جواد مروجى طبسى



البشارت كه عيان مهر فروزان آمد

ظاهر از پرده عصمت رخ جانان آمد

سر زد از برج نبوت مه رخشنده دين

روشن از نور رخش عالم امكان آمد

دختر ختم رسل هادى گل شاه رسل

از پس پرده عيان چون مه كنعان آمد

دسته دسته ملك از عالم بالا به زمين

بهر ديدار رخش خرم و خندان آمد

عزت و فضل و شرافت بنگر ز امر خدا

سوى زهرا ز جنان حورى و غلمان آمد

ساره و آسيه و مريم حورا ز بهشت

از پى خدمت آن زهره تابان آمد

آن چنان نور رخ دخت نبى جلوه نمود

كه قصور همه مكه نمايان آمد

نه همين مكه منور شده از طلعت او

ز سما تا به سمك يكسره رخشان آمد

شده از مكه همان نور نمايان كه به طور

سالها در طلبش موسى عمران آمد

بهر اين نور كه در صلب خليل ‏اللَّه بود

نار نمرود به يك باره گلستان آمد

گر نبردى به زبان نوح نبى نامش را

كى نجات از يم و گرداب و ز طوفان آمد

يوسف مصر گر اين نام نبردى به زبان

كى نجاتش ز چَه و گوشه‏ ى زندان آمد

چون نباشد ز ازل تا به ابد همتايش

همسرش شير خدا سرور مردان آمد

زين دو درياى فضيلت كه بهم شد واصل

يازده گوهر رخشنده بدامان آمد

به همين ام ابيها نبى‏ اش خواند ز حق

ام‏ فضل ام ‏الكتاب ام ‏امامان آمد

شب مولود مهين دخت محمد باشد

عرش پر نور شد و فرش چراغان آمد

تا كه تبريك بگويد به جهان شيعه او

(كربلائى) ز شعف شاد و غزلخوان آمد